الان فقط دلم می خواد بمیرم
همین
الان فقط دلم می خواد بمیرم
همین
گاهی رویاها چنان به مرز واقعیت نزدیکند که گمان میکنی واقعیت دارند .
دارند؟
آیا آنچه واقعیت دارد حقیقت هم دارد؟
برای من دارد واقعیتی که حقیقت دارد
ترس از نا کوک بودن من
نا کوک بودن مردم
هم کوک نبودنمان را
هیچ گاه نداشتم
ولی انگار همه عمر
اشتباه بزرگی مرتکب شدم
ترس دارد
مردمان نا کوک ترس دارند
آره در میرم از حرف زدن با تو چون حرف زدنی که هدفش پاک کردن یه سری عقیده از ذهن منه که وجودشون واسه تو ترسناکه برای من لذتی نداره
به خیال خودت آب پاکی را روی دستانم ریختی
دستان من که پاک شد
اما ای کاش ...
فقط من می توانستم برای پیراهن شرافت لکه دار شده تو کاری بکنم
در كنار خطوط سيم پيام ،خارج از ده دو كاج روئيدند
ساليان دراز رهگذران ،آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پائيزي ،زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاجها به خود لرزيد،خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل كن
ريشههايم ز خاك بيرون است،چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد.
مهر بانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد،
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد.
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان،
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان ...
شاعر: محمد جواد محبت
کودکی قاصدکی را گرفت به شوق
غافل از اینکه عاشقی آن طرفترمرد از بی خبری
تمام راه رفته ام با تو را دوباره آغاز بایدم
برای نگه داشتنم تا پای له کردنم پیش رفتتی
افسوس
دردعشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای کوی درش می رود آب دیده ام که مپرس
کفر و دین در بر عشاق نکو کار یکی است
کعبه و بتکده و زبه و زنار یکی است
اگر از دیده تحقیق به عالم نگرید
عشق و معشوقه و عاشق دل و دلداده یکی است
مختلف گرچه بود درد من و درمانش
خوش دلم زانکه طبیبم یک و عطار یکی است
ما از این دست و گاه از آنیم
در پی جان جان جانانیم
گاه در غصه و فراق از او
گاه در رقص و شاد و خندانیم
گاه در بند و پای در خاکیم
گاه تا ملک دوست پرانیم
گاه در خیل میگساران و
گاه ساقی باده نوشانیم
گاه دستی ز دور بر آتش
گاه چون شعله فروزانیم
چرخ را چرخشی به خاطر ماست
ما همان سو که اوست چرخانیم
قبض و بسطش به دیده منت
هر طرف می برندمان آنیم
ما از او غیر از او نمی خواهیم
چند روزی به خاک مهمانیم
دکتر شهناز نیرومنش
سال هشتاد و هشت مثل همه سالهای عمرم نبود بلکه نقطه عطف زندگیه سی و یک ساله ام بود .استاد نیرومنش عزیز تمام عمر مدیونت می مانم .هدیه ام حلقه های معنویتی بود که پاسخی شد به همه چراهای زندگیم
زمستان امسال هم برایم ارمغان عشق را همراه داشت تجلی اول خداوند چیزی که تمام وجودم را غرق وجد ساخته
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکر
همش نگرانی که به جایی نرسیم که دیگه منو نبینی
راست میگی بالاخره اون روز میاد
من اینقدر محوت میشم که تو نمی بینیم