مدارا بايد
همه فريادهايم امروز در گلو مانده .
هجوم پی در پی فکرهای غريبانه
چرا هيچکس صدايم نميزند امروز
چرا همه پنجره ها بسته است.امروز هم روزيست .
مدارا بايد
چهارشنبه، 7 دى، 1384 - آزادههمه فريادهايم امروز در گلو مانده .
هجوم پی در پی فکرهای غريبانه
چرا هيچکس صدايم نميزند امروز
چرا همه پنجره ها بسته است.امروز هم روزيست .
مدارا بايد
چهارشنبه، 7 دى، 1384 - آزادهتمام راه به يک چيز فکر ميکردم .در ميان حجم سنگينی از سکوت.انگار حضور هيچکس را حس نميکردم <کاش در دهکده عشق فراوانی بود>
و تمام روزهای عاشق بودنم را انگار ديشب خواب ديدم با اينکه گمان ميکردم اصلا نخوابيدم.
بگذريم سخنهای پراکنده مرا به هيچ جا نخواهد رساند.حرف برای گفتن بسيار است اما سر رشته کلام گم شده .امروز دوباره مينويسم .شايد حالا زمانش نيست.
امروز هنوز گمم.
ولی ديروز
شيرين نجاتم داد .داشتم تو اين اتاق خفه ميشدم .ولی به خير گذشت .با بچه ها بودن و تو دنياشون سير کردن خيلی کيف داره .ديروز اون دو تا فسقلی منو از فکر و خيال نجات دادن. تا دير وقت باهاشون بودم .رها شدم از دنيای بزرگسالی برای چند ساعت.
سه شنبه، 6 دى، 1384 - آزادهدر ميان خيابانهای خاکستری مملو از آهن . آنجا که آدمکان قلب آهنی دارند .کودکی در کمين عشق.کودکی با لباسی پاره و برگه های فال حافظ در دست .عشق را از مردم گدائی ميکند .و آنطرف شيشه کودکی در پناه بخاری با لباسی رنگين شاديش را با سگ همبازيش تقسيم ميکند .اين دو کودک بی آنکه چيزی از زندگی هم بفهمند .در فاصله دو چراغ سبز لبخندی از مهر نثار هم ميکنند.
دوشنبه، 5 دى، 1384 - آزادهتبسم تلخ سرد من امروز
نقش بند خاطره ايست شايد
خاطره ای نه چندان دور. خاطره ای از روزهای کودکی
که شادی من وتو در سرخی آبنباتی رنگ ميگرفت
غصه های ما آنروز جای خالی آبی مدادرنگيمان بود
امروز اما من به ياد يک خاطره کودکانه ام فقط
و سهمم تبسمی سرد.
اين را ديشب فهميدم.
پنجشنبه، 1 دى، 1384روز.داخلی
اتاق ساکته .هيچ کس نيست .خلوت.
چقدر بعضی وقتها تنهايی خوبه .از وقتی ميام سرکار پيش نيامده تنها باشم.(کريمی اومد)
:سلام
ـسلام
آرومم .توم خاليه-دارم تو اطرافم به يه چيزايی عادت ميکنم -
امشب شب يلداست
شب حافظ و نيت و بيداری
شب آجيل و ازگيل و هندوانه
تا ببينم .چه پيش ميايد. هنوز اتاق خلوت است و حضور تنهايی.منو اين صفحه که تازگييها دلم را بهش ميسپارم .و گه گاه صدای هم زدن قند در چای و صدای استکان از اتاق آنطرف شيشه.
امروز آخرين روز پاييزه .وقت شمردن جوجه ها .
تا سال آينده چه پيش می آيد .کسی چه ميداند.
خدا رو شکر الان با علی تلفنی حرف زدم .ميگفت راحت همه چيز تموم شده .نگرانی من هم.
يكشنبه، 27 آذر، 1384 - آزادهامروز از اون روزاست .اول صبح از خواب سير نشده مجبور بودم از رختخواب بيام بيرون .اخمام تو هم بود .اما نه بی دليل تو ته ذهنم يه چيز سنگينی ميكرد.
تو محل كارم رييسم مثل من بود گويا..........................اضطرابی هم بر حال زارم اضافه شد.تو وبلاگ نوشآفرين چرخيدم ذهنم پر تر شد .
هم كلامی با يه كسی كه درگير ورود مهمان نا خواسته و راندنش بود بر تشويشم افزود .
(هر كس فرزندی به دنيا می آورد بر زندگی محنت بار خويش صحه ميگذارد .او بايد ديوانه باشد وديوانه وار عاشق خويشتن كه فردی را در اين مصيبت عظيم شريك ميدارد) هيچ وقت نفهميدم .يا شايد انقدر اين خود خواهی بر من قلبه كرده كه نمی خواهم بفهمم.
بهر حال در نشيب و فرازم امروز.
پنجشنبه، 24 آذر، 1384 - آزاده
سلام
امروز يه تصميمی دارم .ميخوام بد اخلاق نباشم.ميخوام به چيزای خوب فکر کنم.شاد باشم.کاش بتونم .اين افسردگی يا شايد کسلی ديگه خيلی اذيتم ميکنه .بايد بی خيال همه کسا يی يا چيزايی باشم که اذيتم ميکنه .ميشم بی خيال دنيا بزارين امتحان ميکنم .اگه موفق شدم .بهتون خبر ميدم.
چهارشنبه، 23 آذر، 1384 - آزادهادامه
روز. داخلی
هنوز همه چيز مرتبه
انگار انرژی مثبت کار خودشو کرده.از صبح خبر خوب شنيدم. هوا هم خوبه .صبح با نگين کلی خنديديم. اتاق دلباز تر شده .مسعود در حال مرتب کردن وسايل کارشه .انگار اينکار کمک ميکنه تا ذهنمم نظم بگيره.خواستم واسه همه شادی ببرم. صبح اولين کاری که کردم .چند تا لطيفه واسه دوستام فرستادم.شادی بهترين چيز واسه تقسيمه.حتی اگه با سختی به دستش بياری.
چهارشنبه، 23 آذر، 1384 - آزادهسلام
امروز تازه آمده ام .ميخواهم در كنار شما باشم
آمده ام شايد بغض در گلو مانده ام بعد از سالها رهايم كند
نميدانم شايد تنهايی مرا ربوده است
ديگر نمی خواهم تنها باشم
سه شنبه، 22 آذر، 1384 - آزاده