« December 2005 | صفحه‌ی اصلی | February 2006 »

January 31, 2006

پرنيان

امروز اولين جلسه آشناييم با يه دختر کوچولوی باهوش به اسم پرنيان بود.خيلی خوشحالم از اينکه به پرنيان درس ميدم .فکر کنم اونم خوشحال بود .دلم ميخوادد همه چيزای خوب دنيا رو بهش ياد بدم همون جوری که اگه يه دختر داشتم .خدا بهم کمک کنه که با روحيه اين کوچولو خوب آشنا بشم.خوبم خوب

      سه شنبه، 11 بهمن، 1384 - آزاده

كاش مردم مهربانتر بودن

امروز يه حال عجيبی دارم .نمی دونم خوشحالم يا .....

مشگل مامانم حل شده منم ديگه نگرانی های سابق رو ندارم .ولی احساس آرامش نمی کنم . يه حرمت شکنی کردم که ته دلم ناراحتم .تو اين موضوع من بايد از مسعود حمايت ميکردم بايد .اما اگه کمی عاقلانه عمل ميکردم شايد بهتر بود .به هر حال اين هم دفتری بود . من بايد قوی باشم .مسعود برام از همه کس مهمتره بقيه آدمهايی هستند که من بهشون محبت دارم .و اونا خودشون بايد بفهمن.ولی در هر حال فکر ميکنم که خوبم. اگه اين حال جسميم امروز اجازه بده.

      سه شنبه، 11 بهمن، 1384 - آزاده

January 29, 2006

برف ميبارد .آرام آرام. سفيد سفيد. سرد سرد . و من به تماشای آن بی آنکه سرمايی در تنم حس کنم . آنسوتر اما پيرزنی دستان لرزانش را در جيب لباس نازکش فرو ميبرد که شايد از سرمايی که نوک انگشتانش را کرخ کرده کاسته شود. نگاه سردش را به عابرينی می اندازد که از برف فقط شاديش را دارند .و من احساس ميکنم که در ته دلش از همه آنها متنفر است .آرام روی صورتش را میپوشاند و با صدايی حزن انگيز  زير لب چيزی زمزمه ميکند . هيچ کس چيزی نميشنود و مثل هميشه او بغضش را فرو ميبلعد و با نگاهش مردم ر بدرقه ميکند.بی آنکه امروز هم چيزی تغيير کرده باشد. 

        يكشنبه، 9 بهمن، 1384 - آزاده

January 28, 2006

هنوز در نگرانی های بيست روز گذشته به سر ميبرم . نميدونم بالاخره مامانم چی ميشه ؟ تو اين مدت کمردردهای عصبی گرفتم . هر چيزی که يه ذره اعصابم را خراب کنه .فورری کمر درد ميگيرم. خدا همه چيز رو به خير بگذرونه.حال من هم .اين روزها مسعود هم حضور کم رنگ من را احساس ميکند گويا. ولی او بيشتر از اينها مرا و غم اين روزهايم را ميفهمد . اگر او نبود من ...نميدانم .

       شنبه، 8 بهمن، 1384 - آزاده

January 25, 2006

الان يه ۱۰ دقيقه ای ميشه که صفحه يادداشت جلوم بازه ومن چرخ ميخورم در بين اون چيزايی که تو ذهنمه اما هيچ فاييدهای نداره انگار نميتونم کنار هم بچينمشون .بی خيال گاهی پيش مياد .ديشب خوابهای شلوغی ديدم که هيچ يادم نيست .همين شايد ذهنم و خسته کرده .

رنگ دردی چون که زردی

شب تو بودی گريه کردی

                             ( ساغر ۱۳۷۳)

      چهارشنبه، 5 بهمن، 1384 - آزاده

January 24, 2006

محاق

به نو کردن ماه بر بام شدم

با عقيق و سبزه و آيينه

داسی سرد بر آسمان گذشت که

پرواز کبوتر ممنوع

صنوبران به نجوا چيزی ميگفتند

و گزمکان به هياهو شمشير بر پرندگان زدند

ماه در نيامد

                                 (شاملو)

      سه شنبه، 4 بهمن، 1384 - آزاده

January 23, 2006

عالم خاكي

آدمی از عالم خاكی نمی آيد به دست

عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

در اين كره خاكی كه من وتو به گناه مقدس حوا در آن گرفتاريم.اوضاع عجيب نابسامان است .هر روز جنگ .هميشه دورويي.هر لحظه دروغ .وای بر تو ابليس كه ما را آواره زمين كردی ور نه ما زمينی نبوديم .ماوای ما بهشت نيلوفری بود كه حالا به وعده آن دل خوش كرديم .به بهشتی كه هر لحظه در ترس از دست دادنش هستيم وبا اين اوضاع وخيم اين زمينيها بعيد كه ما به بهشت برسيم هيچ وقت.

با اين حال (عمری اگر بودطوری از كنار زندگی ميگذريم كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه اين دل نامهربان بی درمان)

        دوشنبه، 3 بهمن، 1384 - آزاده

January 22, 2006

تمام روزهايم مثل هم تکرار ميشود و من در اين تکرار گمم.تکرار روزهای که هيچ در آن نميابم.دل نگرانی هايم نيز در اين روزها کم نيست .برای همه نگرانم برای خودم بيشتر .برای مادرم که که......برای پدرم که ديگر ميدانم خسته است از اين همه سال تلاش. برای برادرانم که کاش قدر اين روزهای جوانی را ميدانستند .برای عزيز جانم که فکر آينده مان امان آسايش نميدهدش.برای نسيم مهربان که شايد اين روزها غمگين است .برای دخترکان دايی که هيچ از فردايشان نميدانند . برای خودم که در ميان اين همه نگرانی غرقم. دلم ميخواهد يک سال در خواب بی خيالی فرو روم .اين روزها بيش تر از هميشه به مرگ می انديشم.

        يكشنبه، 2 بهمن، 1384 - آزاده

January 21, 2006

هيچ

هيچ يعنی خالی خاطره ها

هيچ يعنی روزنه ای به سوی نيستی

هيچ را بايد در کفه ترازويی گذاشت که آنسويش خالی پر پروانه ست

هيچ يعنی عبور سايه در تاريکی

ومن گرفتار هيچم اين روزها

       شنبه، 1 بهمن، 1384 - آزاده

نهليسم

بالاخره اين دو روز تعطيلی مضحک هم تمام شد .من که همش خواب بودم .هيچی نفهميدم .اگه ديشب هم از خونه نميرفتم بيرون که ديگه هيچی...............

هر چی بود اين دوروز هم تمام شد.من دچار نهليسم شدم . چقدر تو اين دوروز خدا رو شکر کردم که بچه ندارم .اگه يه نفر ديگه رو بايد جم وجور ميکردم حتما ديونه تر ميشدم .خدا بهم رحم کنه . کی ميخوام از اين وضعيت در بيام معلوم نيست . خدايا پناه ميبرم به تو از شر شيطان رانده شده .

       شنبه، 1 بهمن، 1384 - آزاده

January 17, 2006

ميلاد عشق

امروز اولين روز بعد از صحبتهای اون شب بود ۲۷ دی ۱۳۷۸ روز .دانشکده فنی -ساختمان عمران

اون پليور طوسی .جزوه های بتن -و حالا دقيقا شش سال از اون روز ميگذره و ما بدون اينکه هيچ کدوممون اون روز بدونيم داريم زير يک سقف از مهربانی کنار هم زندگی ميکنيم. عين باد گذشت اين شش سال. وقتی به عقب يه نگاهی ميندازی تازه ميفهمی که چه روزايی با هم داشتيم .شادی .غم .ترس. هيجان .خلاصه با امروز ۲۱۹۰ روزه که ما از حال هم خبر داريم .خدا رو شکر .........

      سه شنبه، 27 دى، 1384 - آزاده

January 16, 2006

اين چه دنياييه به قول فروغ :

دنيای خيابونا رو الکی گز کردن

از عربی خوندن يه لچک به سر حظ کردن

دنيای صبح سحرا تو توپخونه تماشای دار زدن  

همه چيز وارونه . بايد بی خيالی طی کرد

        دوشنبه، 26 دى، 1384 - آزاده

January 14, 2006

شاكي

ديشب تا ۳ صبح نخوابيدم . از همه چيز شاکيم.هيچ چيز زندگيم سر جاش نيست . کارم . عشقم. ..خودم .اه .وقتی نيست فقط دلتنگم .اما وقتی هست ........................... دلم تو زندگی آرامش ميخواد .ديگه از اين جنجالهای سر هيچ و پوچ خسته ام .ديگه برای اين زندگی فقط دوست داشتن کافی نيست .من دلم ميخواد بتونم باهاش حرف بزنم .کاری که هيچ وقت نتونستم .چون اون به اصطلاح منطقش .نميتونه هيچ وقت به من آرامش بده .هميشه وقتی به کمکش احتياج داشتم .يا نياز بوده که به حرفام بدون هيچ ايراد گرفتنی از کارام فقط گوش بده .حضورش و حس نکردم .اينجاست که دلم ميخواست که با هم لا اقل ۷ سال فرق داشتيم . دلم نميخواد مجور باشم اين درد و دلام يه جای ديگه باشه .ولی هيچ دريچه ای واسه مثبت شدن اين قضيه باز نميشه.تو مغزم پر از فشاره فشاری که ديگه حتی با حرف زدنم حل نميشه .دلم ميخواد بشينم ۱۰ سات با اميدی حرف بزنم .دلم ميخواد همه اين سالها رو براش بگم .همه اين سالها که تنهام .......................................بسه ديگه تا آخر اين صفحه هم که بنويسم فايده نداره .

        شنبه، 24 دى، 1384 - آزاده

January 12, 2006

امروز بين دو  روز تعطيلی وبرفم مياد .مامانم هم خونمون بود .رييسمم نمياد ومن نميدونم چرا جو گير شدم اومدم سز کار .از همه اينا بدتر مسعودم نيست .معمولا از اين کارا نميکنم . البته بوی يه نموره فداکاری مياد  .ولی خب از خودم توقع ندارم يه همچين کارايی رو بکنم.

      پنجشنبه، 22 دى، 1384 - آزاده

January 9, 2006

باران می آيد .دلم گرفته .از امروز دلم گرفته .مسعود امشب ميره و من از حالا دلتنگم .اين بارون لعنتی هم مزيد بر علت.فکر و خيال ارسطو هم دست از سرم بر نمی داره انگار. هی خودمو ميزنم به اون راه که مثلا به من چه ؟ اما فايده نداره .بی خيال اين روزها هم ميگذره .شايد سخت ولی تموم ميشه.خدا خودش ميدونه .يه بزرگی می گفت :وقتی خدا تو رو به لب پرتگاه هدايت کرد بهش اطمينان کن .چون دو حالت وجود داره يا وقتی افتادی ميگيرتت يا بهت پرواز ياد ميده .

       دوشنبه، 19 دى، 1384 - آزاده

January 7, 2006

هامون

(آری منم . منم كه اينگونه تلخ ميگريم كه اينك زايش من از پس دردی چهل ساله در نگرانی اين نيم روز خسته در دامان تو كه اطمينان است و پذيرش است .كه نوازش است و خواهش است در نگرانی اين لحظه ياس كه سايه ها دراز ميشود و شب با قدمهای کوتاه دره را می انبارد.)

       شنبه، 17 دى، 1384 - آزاده

January 5, 2006

وقتی به دنبال پنجره ميگردی که نفسی تازه کنی انگار همه جا ديوار ميشود. وقتی به دنبال آفتابی آسمان پر پر کلاغ ميشود .بی خبر از خودت که باشی فراموش ميکنی خودت را . به خودت که سر ميزنی در روياهايت گم ميشوی .بی خيال ............اين نيز بگذرد .

       پنجشنبه، 15 دى، 1384 - آزاده

January 2, 2006

در دستانم امروز خواهشی گرم از وجود تو حس ميشود . و لحن کلامم امروز مهربان است ميدانم که تمام آنچه تو می‌خواهی را من ميتوانم به تو هديه کنم .و دعايی که بيش از اين بارها شنيده باشی .باور کن معنای راستين باور داشتن را با عشق پروراندن را.

       دوشنبه، 12 دى، 1384 - آزاده

January 1, 2006

روزهاي عاشقي

چند روزيست که دوباره به روزهای خوش برگشته ام به روزهای سبزی که بوی عشق ميدهد .به بوی ياسی که از دل کودکان هم سپيدتر است .به طعم خوش هم آغوشی مهر .به روزهای هيجان.همه چيز دست خود آدم است انگار.مهربان باشی .ديگر از هيچ بارانی دلت نگيرد.هيچ ابر سياهی را نبينی.نميدانم هر چه هست اين روزها خوش ميگذرد.کاش دوام بيشتری داشته باشد .

       يكشنبه، 11 دى، 1384 - آزاده