« January 2006 | صفحه‌ی اصلی | March 2006 »

February 28, 2006

تعبيير

زرد .....

رنگی ايست که بر تهی نفرت مينشيند

و سبز..

آنگونه مقدس است که زندگی با صدای بودن او بر روی

 سيب کالی...

که بعدها با سرخی خود حوا را زمينی کرد شکل ميگيرد

سياه رنگ عجيبی است

که اگر نباشد !چرخش زمين هم نيست

و سفيد.....

 رنگی ايست که بر روی سياهی پر معناست

     سه شنبه، 9 اسفند، 1384 - آزاده

February 27, 2006

ترانه مي خواهم

ترانه ميخواهم

ترانه بودن

ترانه گفتن

بر كدامين چهره بنگری كه شايد بی نقاب ببينيش؟

بر كدامين سفره بنشينی كه خالی از عاطفه نباشد؟

و سرود سلام كدامين رفيق در گوش تو زمزمه ای از با هم بودن را دارد؟

ترانه ميخواهم

از جنس آفتاب

از جنس نور

و صدايی سبز كه بخواندم برای دوری از تنفر

تنفر از كسانی كه روزی  نه روزهای زيادی ...........

 اين زمانه هر روز برگ تازهای برايت رو ميكند

اگر به همشان فكر كنی دلت از غصه ميتركد

بيگمان من هم يكی از اينهايم

كاش اگر هستم دور شوم

و اگر نيستم

هيچ گاه نپيوندم

       دوشنبه، 8 اسفند، 1384 - آزاده

February 23, 2006

تواضع

نارونی سايه افکنده

از دور

چادری سياه به بلندای شب در باد حرکت ميکند

و پايين درخت

قاصدک

در جدال با نسيم

و حلزونی در تکاپوی فتح درخت

مورچه ای

بيرون از سايه درخت در حال تلاش

لحظاتی بعد

در حالی که باد به خود میپيچد

نزديک سايه نارون ميشود

و کرم خاکی در حسرت باران

.........

باد به درخت رسيد

حلزون از بالای درخت به پايين افتاد

و درخت مغرور

ريشه کن در پهنای زمين

باد پايان ميگيرد

و اينبار

قاصدک که سر از تواضع بر ميدارد

بالاتر از همه ايستاده

                                     (ارسطو)

 

 

       پنجشنبه، 4 اسفند، 1384 - آزاده

February 22, 2006

دوره گرد

اين شعر را امروز تو وبلاگ پری سيما خوندم

ياد دارم يک غروب سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

گرنداری کوزه خالی می خرم

کاسه وظرف سفالی می خرم 

اشک در چشمان بی بی حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

اول ماه است و نان در د سفره نیست

سر پرست ما یتیمان مفلسی است

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا بی بی آن روز روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته

دستهایش هم ترک برداشته

سوختم دیدم که بی بی پیر بود

بدتر از او خواهرم دلگیر بود

باز آواز درشت دوره گرد

پرده اندیشه ام را پاره کرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم

کاسه وظرف سفالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید:

ای ؟ آقا ؟ ........... ای ............آقا ؟

- سفره.... خالی ؟ .......سفره خالی ؟ ...... هم

می خرین ...؟

 

 

      چهارشنبه، 3 اسفند، 1384 - آزاده

February 21, 2006

<<از زمين گريزانم مريخ کجاست؟>>

      سه شنبه، 2 اسفند، 1384 - آزاده

February 20, 2006

روز اول ماه 'آخر

امروزاولين روز از آخرين ماه ساله من به خيلی چيزا فکر ميکنم اين روزها .به چيزايی که امسال از دست دادم . به چيزايی که به دست آوردم .يه چيزی دستگيرم شده . و اون اينکه خدا هر لحظه امسال هواسش به من بود . ميدونم که حتی يه لحظه هم از من غافل نشد .من انتخاب امسالش بودم که هر مهری داره به من بده .به جز بنده هاش .يعنی اونا احتمالا تو برنامش نبودن . خيلی آشون من رو امسال خيلی اذيت کردن ولی ميتونم يعنی بايد بتونم که به هيچ کودومشون فکر نکنم . اينطوری بهتره.

 

      دوشنبه، 1 اسفند، 1384 - آزاده

چشم من و انجير

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش!
«راه» دیدم نرفته بود «رفتمش»
«جوانه» نشکفته را «رستمش»
«ویروس» که بود حالیش نبود «هستمش»
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تورو به خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش!!
این دل پرخون ولش!
دلهره گم کردن «گدار» مارون ولش!
تماشای پرنده ها بالای «کارون» ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم!!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟!
من
حیرونت نبودم؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
«اتم» تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
«اتم» تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه
عاقل کیه
جونور کامل کیه؟

اثری از زنده یاد حسین پناهی(1335-1383)،
از دفتر شعر سلام، خداحافظ؛ نشر دارینوش

      دوشنبه، 1 اسفند، 1384 - آزاده

February 19, 2006

كو كو

هر لحظه انديشه ام در گرو حرفی تازه از زبان کسی ايست که حضور من را بفهمد.هزار فرياد هم اگر در گلو داشته باشی تا لب نگشايی ترا چاره نيست .همه اين روزها در فکرم .فکری تازه برای تغيير. هنوز راهی نيافته ام. سردم است تا نوک انگشتانم يخ کرده .آفتاب اما !از آفتابی که گرمم کند خبری نيست . تمام آن چيزهايی را که در گذشته به آن می انديشيدم رها کردم. خودم اين را خواستم .من از هر اتفاق ساده گريه ام ميگيرد .بی هيچ اشکی اما .صدای مبهم يک کوکو توی گوشم مرا از چيزی ميترساند .هميشه وقتی آرامتر ميشوم منتظر طوفانم.هراس از يک طوفان عاطفی تمام تنم را ميلرزاند .من دختری ميشناسم از جنس ماه که در جايی دورتر از من زندگی ميکند . قدرتش مرا به فکر وا ميدارد .خدايا هميشه  آرامش را به او ببخش که در کمال راحتی و مهر زندگی کند............يادم رفت چه ميگفتم

        يكشنبه، 30 بهمن، 1384 - آزاده

February 16, 2006

و من

هستم بی آنکه حرفی بزنم . بی هيچ اعتراضی به اصل بودن . امروز هم ميگذرد به سرعت باد ومن زنی تنها ميان غربت ثانيه ها . ميان دو حجم خسته يک خواب .ميان زمهرير ی از کينه آدمها .ميان تلاشهايی سرد برای حضور بی مغز . خسته ام بی آنکه بدانم .تلاش هر روزه ام برای کمال پوچ است . ترحمی در کار است انگار. دلم برای خودم می سوزد . برای دلتنگيهای هر روزم . برای گم شدن بی امانم در خواب . برای نبودن ممتدم در هياهوی اين دنيا . من همواره به سکوتی دائم می انديشم . اما اين انديشه از هر گمانی سرد تر است .چرا که سکوت هميشه يعنی تکرار .يعنی اينکه گفتنی تازه ای نيست .يعنی حکايت هميشه روزها . من می توانم باشم اما نه اين سان کوير؟نه اين سان بی لب تر کردنی ؟ شايد!

        پنجشنبه، 27 بهمن، 1384 - آزاده

February 15, 2006

بد شانسي

امروز رو بد شانسی ام.اون از ديشب که خيلی بد خوابيدم .اون از صبح که ساعت ۷ بيدار شدم ولی ساعت ۸ از در اومدم بيرون .تو راه پنچر شديم .زاپاس نداشتيم. بارون شديد وسط اتوبان همت . زير بارون منتظر يه ماشين شدم .تا شيراز آوردم.اونجا آزانس گرفتم . مسير و اشتباه اومد .دوباره تو اين ترافيک مسير و تکرار کرد .........اه انقدر کج خلق شدم که نگو.

      چهارشنبه، 26 بهمن، 1384 - آزاده

February 14, 2006

دچار يعني عاشق

هوا هوای عاشقيه . نفس ادم جون ميگيره تو اين هوا .امروز صبح صدای گنجيشککا پر رنگ تر از هميشه به گوش ميرسيد . امروز تا حس کردم که هنوز زنده ام.بی هيچ پرده ميگويم .ميخواهم عشق را در همه تنم احساس کنم .ميخواهم دوباره عاشق باشم . نبض حيات ميزند و زندگی بدون حضور اقاقيا يعنی هيچ .

هميشه ميدانستم که دچار بودن من را سرشار از زيستن ميکند . من هميشه دچار بودم . دچار برگی سبز .دچار سيبی . لبخندی دور . خاطره ای از يک سلام ساده

و امروز هم دچارم .دچار صنوبری سبز  از تيره صنوبران عاشق . فقط گه گاهی هجوم پر هياهوی روزمره گی مرا از هوای عاشقی ميگيرد .ومن با تمام وجودم  عاشقی را برای خودم ميخواهم .

     سه شنبه، 25 بهمن، 1384 - آزاده

February 12, 2006

كاش...

کاش ميشد دوستی را بيمه کرد

 

       يكشنبه، 23 بهمن، 1384 - آزاده

February 11, 2006

كوير

پنجشنبه- شب -خارجی

در جاده ای خلوت . همراه موسيقی كه خواب را به چشم نياورد

من. مسعود و كويری كه در آن ميشود ستاره هايی را كه تا نزديكی زمين آمده اند به آسانی چيد .وما چنين كرديم .ستاره هايی ا ز مهر چيديم و درون سبد زندگيمان كه مدتی بی ستاره بود گذاشتيمشان . (ستاره ها از كنار سبد سر رفت)

وما در حجم پر ستاره ای از عشق تا صبح چشم در جاده و كوير حضور همديگر را حس كرديم.

       شنبه، 22 بهمن، 1384 - آزاده

February 8, 2006

آرتا

الان با نسيمه حرف ميزدم آرتا بيمارستان بستريه خيلی سخته که آدم بچه اش مريض باشه . نينی کوچولو ايشاله که زود خوب شی ما هيچ کدوم تاب نميآريم .برات دعا ميکنم فرشته کوچولو .

       چهارشنبه، 19 بهمن، 1384 - آزاده

February 7, 2006

فرار بزرگ

دارم از يک چيز فرار ميکنم اين روزها .از خودم ؟ از او؟ از اين تکرار ؟

تقريبا دو هفته ای است که وقتی ناخنهايم را لاک ميزنم فقط ناخن انگشت حلقه ام را فرنچ ميکنم . اما ديشب مسعود پرسيد چرا اينبار يکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط همين!

       سه شنبه، 18 بهمن، 1384 - آزاده

February 6, 2006

خداوندا مرا آن ده كه آن به

هر روز خسته تر از ديروز هر روز دورتر از او ميشوم انگار

ديگر او هم مثل قبلها نيست ومن ميدانستم كه يك روز او هم خسته ميشود . همه زندگی عاطفی ما در من خلاصه است اين روزها .اگر شاد باشم يا وانمود كنم كه شادم اوهم مهربان و.. ميشود ولی وقتی من تنها دربين افكار در همم شناورم او نيز مرا تنها ميگذارد . و اين تمام بار عاطفی اين هم سقفی را به دوش من می اندازد ومن از حالا ميدانم كه خسته تر از آنم كه هميشه اين مهم را به دوش بگيرم .من در اين تنهايی عاطفی له ميشوم .نماد ظاهری اين زندگی خوب است و شايد همين است كه كسی جز من را به وحشت از فروپاشيش نمی اندازد. اگر مشكلات هويدا داشتيم شايد زودتر از اينها چاره اش ميكرديم ولی حالا منم و اين وحشت از دردی پنهان .

 خداوندا مرا آن ده كه آن به

       دوشنبه، 17 بهمن، 1384 - آزاده

February 5, 2006

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاييد به رفتار شما ميتابد

انگار نه انگار هيچی  منو روبه راه نميکنه . اگه شب وقت خواب به خودم آرامش بدم

دوباره فرداش روز از نو روزی از نو .خدا کنه سال زودتر عوض شه شايد اين نحسی هم از ما بپره .من نميدونم کجای زندگيمه که داره ميلنگه ولی خوب ميلنگه.انگار کاری هم از دست ما بر نمياد . بايد يه ....ديگه يه فکر نو هم فايده نداره .من خسته ام . هيچی ظاهرا نامرتب نيست .ظاهر امر نشون نميده که لنگی داشته باشه ولی به نظر من داره عميق که نگاه کنی داره .

      يكشنبه، 16 بهمن، 1384 - آزاده

February 4, 2006

اين منم در گوشه ای تنها ترين

ومن تنهايم .از هميشه تنهاتر. اين را تازه فهميده ام . اما دانستنش بيشتر از اينکه آزارم دهد .مرا به فکر وا ميدارد.بايد از هميشه محکم تر باشم .بايد بدانمم که خودم هستم و خودم . حتی تنها کسی که بايد حاميم باشد نيست.اما من قويتر ميشوم. پيشتر از اينها بايد ميدانستم .اويی که عزيز نسبيش را خار مشمردد .سببی را توقعی نيست. بايد ميفهميدم .ولی عادت دارم برای خودم همه چيز را بعيد بدانم . هنوز دير نشده من هميشه در خوش باوری هايم غرق ميشوم . من اشتباه کردم برای من بايد خودم از همه مهمتر باشد

       شنبه، 15 بهمن، 1384 - آزاده

February 2, 2006

هميشه آمده اي

يادت می آد اون صبح دلگير

اون گريه های آخرم رو

مثل هميشه من گذاشتم

رو سينه گرمت سرم رو

يادت می آد گفتی بپوشم

اون پيرهن سبز و بلندم

حتی خودت خواستی که اون صبح

موهای مشکی مو نبندم

تو اون هوای سرد و دلگير

راه افتادی تنها پياده

زود سايه تو از دور شناختم

ايستاده بودی توی جاده

مثل يه بچه کفتر آروم

من يک نفس تا تو دويدم

تا روتو برگردوندی فوری

خندون تو آغوشت پريدم

گفتی ميمونی تا بيام من

گفتم اگه تو برنگردی

خنديدی و ديدم چشاتو

دور از چش من پاک کردی

                               (شاعر)

       پنجشنبه، 13 بهمن، 1384 - آزاده

February 1, 2006

دشتهايی چه فراخ

کوههايی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آيد

من در اين آبادی پی چيزی ميگشتم

پی نوری شايد پی ريگی اشکی لبخندی

       چهارشنبه، 12 بهمن، 1384 - آزاده