اين شعر را امروز تو وبلاگ پری سيما خوندم
ياد دارم يک غروب سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گرنداری کوزه خالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم
اشک در چشمان بی بی حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول ماه است و نان در د سفره نیست
سر پرست ما یتیمان مفلسی است
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا بی بی آن روز روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دستهایش هم ترک برداشته
سوختم دیدم که بی بی پیر بود
بدتر از او خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید:
ای ؟ آقا ؟ ........... ای ............آقا ؟
- سفره.... خالی ؟ .......سفره خالی ؟ ...... هم
می خرین ...؟
چهارشنبه، 3 اسفند، 1384 - آزاده