و من
هستم بی آنکه حرفی بزنم . بی هيچ اعتراضی به اصل بودن . امروز هم ميگذرد به سرعت باد ومن زنی تنها ميان غربت ثانيه ها . ميان دو حجم خسته يک خواب .ميان زمهرير ی از کينه آدمها .ميان تلاشهايی سرد برای حضور بی مغز . خسته ام بی آنکه بدانم .تلاش هر روزه ام برای کمال پوچ است . ترحمی در کار است انگار. دلم برای خودم می سوزد . برای دلتنگيهای هر روزم . برای گم شدن بی امانم در خواب . برای نبودن ممتدم در هياهوی اين دنيا . من همواره به سکوتی دائم می انديشم . اما اين انديشه از هر گمانی سرد تر است .چرا که سکوت هميشه يعنی تکرار .يعنی اينکه گفتنی تازه ای نيست .يعنی حکايت هميشه روزها . من می توانم باشم اما نه اين سان کوير؟نه اين سان بی لب تر کردنی ؟ شايد!
پنجشنبه، 27 بهمن، 1384 - آزاده