« و من | صفحه‌ی اصلی | چشم من و انجير »

كو كو

هر لحظه انديشه ام در گرو حرفی تازه از زبان کسی ايست که حضور من را بفهمد.هزار فرياد هم اگر در گلو داشته باشی تا لب نگشايی ترا چاره نيست .همه اين روزها در فکرم .فکری تازه برای تغيير. هنوز راهی نيافته ام. سردم است تا نوک انگشتانم يخ کرده .آفتاب اما !از آفتابی که گرمم کند خبری نيست . تمام آن چيزهايی را که در گذشته به آن می انديشيدم رها کردم. خودم اين را خواستم .من از هر اتفاق ساده گريه ام ميگيرد .بی هيچ اشکی اما .صدای مبهم يک کوکو توی گوشم مرا از چيزی ميترساند .هميشه وقتی آرامتر ميشوم منتظر طوفانم.هراس از يک طوفان عاطفی تمام تنم را ميلرزاند .من دختری ميشناسم از جنس ماه که در جايی دورتر از من زندگی ميکند . قدرتش مرا به فکر وا ميدارد .خدايا هميشه  آرامش را به او ببخش که در کمال راحتی و مهر زندگی کند............يادم رفت چه ميگفتم

        يكشنبه، 30 بهمن، 1384 - آزاده

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2194

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)