« February 2006 | صفحه‌ی اصلی | April 2006 »

March 28, 2006

بهار امسال با همه عيدهايی كه داشتم فرق ميكرد. قبل از عيد هيچ كاری واسه اومدنش نكردم . دست به سياه و سفيد نزدم .انگار اصلا هيچ شوقی نبود . سر سال تحويل هم افسرده مطلق بودم .بعدش به هيچ كس تلفن نكردم. تا امروز هم با اينكه سفر هم رفتم ولی از عيد هيچ اثری نيست .جز مامانم با هيچ كس عيد ديدنی نكردم .دوستم ندارم كه بكنم.الان يزدم حوصله ام حسابی سر رفته .فردا ديگه ميام تهران.اين چند روز هم تموم ميشه بدون اينكه اتفاق تازه ای افتاده باشه دوباره روز از نو روزی از نو .بی خيال اينم زندگی ماست ديگه .فكر ميكردم سال كه نو شه شايد منم از اين حال و روز درام .ولی نه فايده ای نداشت.

        سه شنبه، 8 فروردين، 1385 - آزاده

March 19, 2006

امروز آخرين روز کاريه . به يه استراحت واقعا نياز دارم . خوشحالم.

      يكشنبه، 28 اسفند، 1384 - آزاده

March 18, 2006

هامون

انسان از هر چيز که بسيار دوست ميدارد خود را جدا ميسازد .در اوج خواستن(تمنا)نميخواهد.همواره به ياد می آورد اما ميخواهد که فراموش کند.

       شنبه، 27 اسفند، 1384 - آزاده

March 9, 2006

ديونگي ناتمام

دقيقا با امروز سه روزه که مثل ديوونه هام .تحمل هيچ چيز و هيچ کسی را ندارم.از يکنواختی و فشار های روحی اين روزا بد حالم بده .اين اسفند لعنتی هم که تموم بشو نيست . مثل حلزون راه ميره کند و چسب ناک.تنها چيزی که اين روزا خوبه هواست .اونم تاثيری تو حال من نداره .اين ده دوازده روزم  تموم بشه ببينيم که چی ميشه.يعنی چی ميشه؟

      پنجشنبه، 18 اسفند، 1384 - آزا

March 5, 2006

درد دل

امروز بعد از دو روز آنفولانزای سخت اومدم سر کار . حالم زياد خوب نيست تو تنم احساس ضعف ميکنم . گلوم ميسوزه ولی مجبور بودم بيام. از اين شيوه کار کردن خوشم نمی آد .مسعود هم کلی کلافه شده .فشار فکريش اين روزا زياده منم کاری نمی تونم براش بکنم . امين هم تنها تو شهر غريب مريض شده کسی هم نيست ازش مراقبت کنه . کوچولوی من ديگه کم کم داره مرد ميشه . امروز تقويم روميزی ام دو روز جلو افتاد . اين کمی خوشحالم ميکنه . دوست دارم زودتر سال تموم بشه . يه کاری دارم واسه اون ور سال . نميدونم طبق برنامه پيش ميره يانه . بی پولی آخر سال هم خودش يه داستانيه . راستی تو اين دوروز که خونه بودم يه کتاب تلخ خوند<کسی پشت سرم آب نريخت>نميدونم ما هيچی جز بدبختی نداريم که به هم تعارف کنيم .ماندانای احمق اين رمان هم حسابی کلافم کرد .مسعود بهم ميگه مرض داری که اينا رو ميخونی ولی شايد واقعيت نداشته باشه .غم سنگين ديگران يادم ميده که دردهای خودم را جدی نگيرم . ولی انگار واقعا هم جدی نيست .

بگذريم امروز خيلی حرافی کردم.

 

       يكشنبه، 14 اسفند، 1384 - آزاده

March 2, 2006

ترس

آشفته ام

      گيجم

           گنگم

ترسی مبهم

همه تنم را گرفته

اضطرابی تلخ.

همه چيز اين روزها

مرا ميترساند

ترس از گفتن

ترس از نگفتن

ترس از مرگ

ترس از زندگی

نميدونم چه مرگمه

خدا کند

که دست از سر من بردارد اين

اضطراب و ترس

        پنجشنبه، 11 اسفند، 1384 - آزاده

March 1, 2006

غم

غم آمده

غم آمده

انگشت بر در ميزند

با ضربه انگشت خود

..........................

       چهارشنبه، 10 اسفند، 1384 - آزاده