بهار امسال با همه عيدهايی كه داشتم فرق ميكرد. قبل از عيد هيچ كاری واسه اومدنش نكردم . دست به سياه و سفيد نزدم .انگار اصلا هيچ شوقی نبود . سر سال تحويل هم افسرده مطلق بودم .بعدش به هيچ كس تلفن نكردم. تا امروز هم با اينكه سفر هم رفتم ولی از عيد هيچ اثری نيست .جز مامانم با هيچ كس عيد ديدنی نكردم .دوستم ندارم كه بكنم.الان يزدم حوصله ام حسابی سر رفته .فردا ديگه ميام تهران.اين چند روز هم تموم ميشه بدون اينكه اتفاق تازه ای افتاده باشه دوباره روز از نو روزی از نو .بی خيال اينم زندگی ماست ديگه .فكر ميكردم سال كه نو شه شايد منم از اين حال و روز درام .ولی نه فايده ای نداشت.
سه شنبه، 8 فروردين، 1385 - آزاده