درد دل
امروز بعد از دو روز آنفولانزای سخت اومدم سر کار . حالم زياد خوب نيست تو تنم احساس ضعف ميکنم . گلوم ميسوزه ولی مجبور بودم بيام. از اين شيوه کار کردن خوشم نمی آد .مسعود هم کلی کلافه شده .فشار فکريش اين روزا زياده منم کاری نمی تونم براش بکنم . امين هم تنها تو شهر غريب مريض شده کسی هم نيست ازش مراقبت کنه . کوچولوی من ديگه کم کم داره مرد ميشه . امروز تقويم روميزی ام دو روز جلو افتاد . اين کمی خوشحالم ميکنه . دوست دارم زودتر سال تموم بشه . يه کاری دارم واسه اون ور سال . نميدونم طبق برنامه پيش ميره يانه . بی پولی آخر سال هم خودش يه داستانيه . راستی تو اين دوروز که خونه بودم يه کتاب تلخ خوند<کسی پشت سرم آب نريخت>نميدونم ما هيچی جز بدبختی نداريم که به هم تعارف کنيم .ماندانای احمق اين رمان هم حسابی کلافم کرد .مسعود بهم ميگه مرض داری که اينا رو ميخونی ولی شايد واقعيت نداشته باشه .غم سنگين ديگران يادم ميده که دردهای خودم را جدی نگيرم . ولی انگار واقعا هم جدی نيست .
بگذريم امروز خيلی حرافی کردم.