بي حوصله
امروز حوصله هيچی و هيچ کس رو ندارم .ديشب به حد مرگ خوابهای بد ديدم .چند بار تا صبح پاشدم ولی دوباره ادامه خوابم رو ميديدم .کلافه ام...............
« April 2006 | صفحهی اصلی | June 2006 »
امروز حوصله هيچی و هيچ کس رو ندارم .ديشب به حد مرگ خوابهای بد ديدم .چند بار تا صبح پاشدم ولی دوباره ادامه خوابم رو ميديدم .کلافه ام...............
دو تكه چوب، دماغی دراز، كفشی نو
دروغگوی قدیمی، سلام! پینوكیو!
دوباره حبس شدی در اتاق یك قصه
دوباره چكش و نجار و میخهای ولو
كنار شومینه می نشینی وآرام
كتاب می خوانی، باز «كافكا» و«كامو»
و فكر می كنی اصلاً چرا نفس بكشم؟
چرا مرا آوردی؟ چرا پدر ژپتو؟
تتق...تتق... به ورقهای قصه میافتند
گلولههای دلت، اشكهای چوبی تو
بلند میشوی و چرخ، چرخ دور اتاق
و یك قدم به عقب، باز یك قدم به جلو
و مكث می كنی و یك نگاه، با وحشت
و راه خودكشیات ارهای میان كشو
دلم برای شنيدن يک آواز تنگ است .دلم برای نوشتن يک شعر نو تنگ است .دلم برای کشيدن يک طرح ساده ام تنگ است .هزار سال فاصله دارم من از همان روزها که با زمزمه يک ترانه مست بودم . با نوشتن يک شعر ساده هم عاشق .همه دلخوشيم به يک سفر بود ميان جمع دخترکان خندان و سر زنده .دلم برای بهارکم تنگ است .برای آنهمه حرفهای تکراری.برای آن همه شور عاشقانه او .دلم برای مدرسه معلمها.روزهای من و نسيم و دانش افشان هم .دلم برای زمين بازی .توپ دلم برای کاپيتان هم تنگ است .
امروز از اون روزاست !از کدوم روزا؟
از همون روزايی که من از دنده چپ بلند شدم
تو دلم آشوبه به قول مادر بزرگم انگار تو دلم رخت ميشورن
اضطراب دارم . بد اخلاقم و خلاصه مواظب باشيد پاچه شما رو نگيرم
مي خوام بنويسم ولي اينقدر هيجان دارم كه نميتونم .يه نفس عميق ميكشم
دقيقا نميدونم چه حسي دارم !فقط ميدونم كه ؟آروم نيستم .يه جورايي مضطربم .ولي خوشحال.مسعودهم .گنگه يه جورايي.حس مادر شدن چه جوريه .ته دلم يه ترسي هست .خوب اين يه حسيه كه تا حالا نداشتم .طبيعيه كه يه كم گيج باشم . نميدونم ميتونم اين همه هيجان رو تو خودم حفظ كنم يا نه؟دلم ميخواد به همه بگم . نسيمه اولين نفربود . اتاق خالي بود با هم چت كرديم . من اولين نفر بودم كه فهميدم اون مامان شده . همون حس رو اونم داشت .دلم ميخواد بهترين مامان دنيا باشم . خدايا كمكم كن . (۳۰ ارديبهشت نوشتم .سايت بسته بود)
پنجشنبه، 4 خرداد، 1385 - آزاده
آبی آسمان برايم بس
يک دل مهربان برايم بس
من از هيچ کس هيچ نميخواهم
يک بغل ترانه من رابس
بوسه های شبانه من را بس
آيينه را برای اين دوست دارم که هيچ چيز از نظرش پنهان نيست .همه چيز را آنطور که هست به تو مينماياند.راه فراری نيست وقتی مقابلش ايستاده ای.همه کسانی را که چون آيينه اند دوست دارم.
دوست آن است که عيب تورا همچو آيينه روبرو گويد
نه آنکه چون شانه با هزار دندانه پشت سر رفته مو به مو گويد
ديشب من ومسعود رفتيم سرزمين عجايب .خوب بود کلی حالم خوب شد.دوتايی بودن هم خوبه .اينو گاهی نمی فهمم.
يكشنبه، 24 اردىبهشت، 1385 - آزادهامروز کمی نگران و خسته ام علت نگرانی مو به طور واضح نميدونم. خسته گی رو هم.شايد کسلم تا خسته .دلم يه جريان تند ميخواد .نميدونم چی .ولی پر هيجان وشاد .يه بازی ؟يه فضای شاد ؟نميدونم يه چيزی رو ذهنمه فشارش زياد نيست اما هست .غمگينم نميکنه ولی ...يه جوراييه .تا شب يه فکری واسش ميکنم .ترتيب يه گردش و ميدم.
شنبه، 23 اردىبهشت، 1385 - آزادهپنجشنبه راشين اومد پيش من .خدايا چی بگم از اين کودک شيرين .رفتارش مثل بزرگاست . اونم نه آدم بزرگ های ممولی .مثل پرنسس هاست .از موقعی که يادمه همين بوده .کاش از رفتارای مامانش باهاش نت برميداشتم .منتهای آرزوم اينه که خدا بهم يه بچه مثل اون بده .از يه آرامش خاصی برخورداره .رفتاراش همه محترمه .يه جوری به من ابراز علاقه ميکنه که ديوونه ميشم . دلم ميخواد ساعتها رفتارشو زير نظر بگيرم .مسعود رو کاناپه خواب بود .از آروم صحبت کردن اون متوجه خواب مسعود شدم .حتی آدمهای بزرگ هم خيلی آشون اينو نمیفهمن .نميدونم چی بگم .ولی واقعا دست پدر مادرش درد نکنه .من که بهشون غبطه ميخورم....خلاصه خيلی خوش گذشت.
کاش ميشد برای همه يه کاری کرد .کاش ميشد مردم اين همه غم نميخوردند.کاش مامان و بابای منم کم غم ميخوردن .کاش از دست من يه کاری براشون بر می آمد .کاش ميتونستم يه کاری کنم .آرامش داشته باشن. چند جور امتحان واسه آدما هست .چرا؟ديگه نمی دونن بايد چی کار کنن .خدايا اين پسر رو سر عقل بيار .بذار اونا هم زندگيشونو بکنن .
سه شنبه، 19 اردىبهشت، 1385 - آزادهاين بچه ها برام شاديهای گذشته رو ميارن. من خوشبختم :چون هيچکس نيست که بين ۱۰ تا آدم باشه با هيچ کدومشون معذب نباشه. بتونی کنارشون اون جوری که دوست داری باشی .آدم از اينجور آدما بازم تو زندگيش هست .ولی تکی .اينجا همه هستن ولی تو از هميشه راحت تری .خود واقعی!
دوشنبه، 18 اردىبهشت، 1385 - آزادهوقتی شب از نيمه ميگذرد آرام صدای پای صبح را ميشنوی!گاهی دلت ميخو. اهد کر شوی . صبح نشود .خوابت هم نمی برد گاهی؟اما باز ميخواهی توی رختخوابت بمونی .احساس ميکنی به تشکت چسبيدی انگار. دلت ميخواهد يک ليوان آب خنک بنوشی اماليوانی که از سر شب بالای سرت گذاشتی ..........
سر شب را در ذهنت مرور ميکنی .کشاکش عشق و ....
بيشتر داغ ميشوی . از جايت بلند ميشوی به سختی
در يخچال را باز ميکنی . آب را با بطری سر ميکشی.تمام قلبت خنک ميشود .
شب طولانی به نظر ميرسد حالا
ديگر خيالت راحت است که به اين زودی ها صبح نمی شود.
يكشنبه، 17 اردىبهشت، 1385 - آزادهشراب تلخ می خواهم
که مرد افکن بود زورش
که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
شنبه، 16 اردىبهشت، 1385 - آزاده-ميگه: ميدونی اشکالت چيه؟
-ميگم: نه؟
-ميگه :شب ها آرايش نمی کنی
- ميگم: هيچی نميگم
فقط فکر ميکنم چه ساده همه چيز تو اين دنيا فراموش ميشه
هنوز زمانی از روزهايی که خودمو به خاطرش مثل زنهای سن خوزه ميکردم نميگذره
ومدتی نيست که کم آرايش به رختخواب ميرم .......
و اين ايراد من شده
حاضرم شرط ببندم که کمتر زنی اين کارو ميکنه
و وقتی به اين زودی فراموش ميشه
من هيجانم رو تو اينم از دست ميدم
مثل خيلی چيزا که حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم دليلش اينجور حرفاست
شايد می خاد خلايی رو که خودش درباره خودش احساس ميکنه يه جورايی بندازه
گردن من .شايد !کسی چه ميدونه
شنبه، 16 اردىبهشت، 1385 - آزادهبه خودم قول داده ام که عاقل باشم .ميشود هم عاشق بود هم عاقل!
به خودم قول داده ام که انسان باشم .ميشود هم در اين دنيا زيست و هم انسان بود!
به خودم قول داده ام صبور باشم .ميشود ظلم ديد و صبور بود!
به خودم قول داده ام شاد باشم .ميشود کم غم خورد وشاد بود!
به خودم قول داده ام که خشمگين نباشم.ميشود ناحق شنيد و خشمگين نبود!
به خودم قول داده ام که اينبار زير قولم نزنم .ميشود قول داد و پاش ايستاد!
دوشنبه، 11 اردىبهشت، 1385 - آزاده