پينوكيو
دو تكه چوب، دماغی دراز، كفشی نو
دروغگوی قدیمی، سلام! پینوكیو!
دوباره حبس شدی در اتاق یك قصه
دوباره چكش و نجار و میخهای ولو
كنار شومینه می نشینی وآرام
كتاب می خوانی، باز «كافكا» و«كامو»
و فكر می كنی اصلاً چرا نفس بكشم؟
چرا مرا آوردی؟ چرا پدر ژپتو؟
تتق...تتق... به ورقهای قصه میافتند
گلولههای دلت، اشكهای چوبی تو
بلند میشوی و چرخ، چرخ دور اتاق
و یك قدم به عقب، باز یك قدم به جلو
و مكث می كنی و یك نگاه، با وحشت
و راه خودكشیات ارهای میان كشو