« ...به خودم | صفحه‌ی اصلی | شراب تلخ »

-ميگه: ميدونی اشکالت چيه؟

-ميگم: نه؟

-ميگه :شب ها آرايش نمی کنی

- ميگم: هيچی نميگم

فقط فکر ميکنم چه ساده همه چيز تو اين دنيا فراموش ميشه

هنوز زمانی از روزهايی که خودمو به خاطرش مثل زنهای  سن خوزه  ميکردم نميگذره

ومدتی نيست که کم آرايش به رختخواب ميرم .......

و اين ايراد من شده

حاضرم شرط ببندم که کمتر زنی اين کارو ميکنه

و وقتی به اين زودی فراموش ميشه

من هيجانم رو تو اينم از دست ميدم

مثل خيلی چيزا که حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم دليلش اينجور حرفاست

شايد می خاد خلايی رو که خودش درباره خودش احساس ميکنه يه جورايی بندازه 

گردن من .شايد !کسی چه ميدونه  

      شنبه، 16 اردىبهشت، 1385 - آزاده

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2214

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)