در امتداد شب
وقتی شب از نيمه ميگذرد آرام صدای پای صبح را ميشنوی!گاهی دلت ميخو. اهد کر شوی . صبح نشود .خوابت هم نمی برد گاهی؟اما باز ميخواهی توی رختخوابت بمونی .احساس ميکنی به تشکت چسبيدی انگار. دلت ميخواهد يک ليوان آب خنک بنوشی اماليوانی که از سر شب بالای سرت گذاشتی ..........
سر شب را در ذهنت مرور ميکنی .کشاکش عشق و ....
بيشتر داغ ميشوی . از جايت بلند ميشوی به سختی
در يخچال را باز ميکنی . آب را با بطری سر ميکشی.تمام قلبت خنک ميشود .
شب طولانی به نظر ميرسد حالا
ديگر خيالت راحت است که به اين زودی ها صبح نمی شود.
يكشنبه، 17 اردىبهشت، 1385 - آزاده