« May 2006 | صفحهی اصلی | July 2006 »
رو زمين نيستم .اين طربستان ملکوت امروز به من بال داد .رفتم اون دورها .به ياد آهنگهايی که پدرم از بچه گی ام گوش ميداد .مرضيه -بنان -پريسا -سيمين
دستت درد نکنه داريوش جان گل کاشتی با اين مجموعه
چيستم من زاده يك شام لذت بار
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز
برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
.
.
.
.
سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم
معني عدل ترا هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز
نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي
گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم و رويا
جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند
هم شكستي ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباريدي
از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟
در بهشت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا
حوري يي از حوريان آسمان باشد
ميفريبي هر نفس ما را به افسوني
ميكشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهيهاي اين زندان ميافروزي
گاه از باغ بهشتت شمع رويايي
ما اگر در اين جهان بي در و پيكر
خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را
حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود
بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را
چيست اين افسانه رنگين عطرآلود
چيست اين روياي جادوبار سحر آميز
.
.
.
كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا اما
گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم
فروغ
خدا گر ببندد ز حکمت دری ز رحمت گشايد در ديگری
اين جمله رو بارها شنيدم ولی معنی حکمت رو نمی فهمم .رحمتت بارها شامل حالم شده .اما قبول کن گاهی اوقات خودت هم تو حکمتت ميمونی نه؟
نميدونم پدر و مادر من بايد تقاص کدوم گناه نکرده رو پس بدند که گير اين بچه ناخلف افتادند. حالا يه جورايی خودت رو به راهش کن .نميدونم چه جوری ولی طوری نباشه که از توش صد تا امتحان در بياد و صد جور حکمت داشته باشه که واسه فهمش از صغير و کبير کمک بگيريم .
ببين من کم پيش مياد که اينطوری التماس کنم ها .هميشه واگذار کردم به خودت .اما حالا !
ببينم چی کار ميکنی .ديگه بسته به کرمت .خود دانی
سه شنبه، 23 خرداد، 1385 - آزادهشب سرشاري بود
رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشن كوه كه خدا پيدا بود
در بلندي ها ما
دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازك تر
دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترك مي خورد
و تپش هامان مي ريخت به سنگ
از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب روي رفتارت
تو شگرف تورها و برازنده خاك
فرصت سبز حيات به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت
و هنوز در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد
جنبه هايي كه به هم مي ريخت
سهراب سپهري
تعطيلات خوش گذشت . از همه چيز دور بوديم .چند روز راحت اسم فنس و پای چراغ و لتيس و مونوپل رو نشنيدم .اين خودش به دنيا می ارزيد .مدتها بود که تا دم صبح بيدار نشسته بوديم به گپ که خوب اين هم انجام شد . آب بازی و که ديگه نگو .چند روز چند ساعت . اين اولين مسافرت من و نینی بود .آرومم
سه شنبه، 16 خرداد، 1385 - آزاده