قفس
به قناري نگاه كن در قفس
از چه در آن تنگنا باز هم شاد است؟
« June 2006 | صفحهی اصلی | August 2006 »
به قناري نگاه كن در قفس
از چه در آن تنگنا باز هم شاد است؟
زندان دلپذيري از هزاربوي و رنگ دل آويز
و قاب هاي كوچكي از عكس هاي مان
آويخته اي آنجا - كنار هم
بي احتمال آن كه بگويي
شايد ميان عكس نگنجيم
بي احتمال آن كه بداني
نفسم تنگ مي شود
در قاب روزهاي ملال آور سكوت
بي احتمال آن كه بيابي
پا در گريزي
عادت ديرينه من است
ديشب خواب ميديدم . عجيب !
خواب كسي كه سالها ست از يادم رفته است . اما عجيب بود .خيلي عجيب .
هميشه وجدانم را معذب مي كرد .هميشه مي ترسيدم كه گمانش بر اين باشد كه به بازيش گرفته باشم.
اما هيچ وقت اينطور نبود .واقعا نبود .
چرا خوابش را ديدم ؟ سالها بود كه در حاشيه فكرم هم نيامده بود .
به ناگهان مي آيد
عشق را مي گويم
بسان بهمني
غلتان
و صاعقه اي
رخشان
مي آيد
با هزاران لهجه
تا هم آواز قناري شود
و در آينه اي به وسعت ملكوت
سيماي ازلي خود را بنگرد
نمي دانم اين روزها دوباره مهمان دلم شده گويا تمام حال و هواي عاشقي را دارم
او هم دوباره عاشق است
از نگاهش مي خوانم
ديروز تمام روز نوشته ها رو از آذر ماه تا به امروز به اين خونه جديد منتقل كردم . كار سختي بود .بايد همه تاريخها رو از شمسي به ميلادي عوض مي كردم .كه هيچ از اين كار راضي نبودم .بالاخره تموم شد .
برايم گل آوردی .
شاد شدم
تمام مهربانيهايت يادم آمد
تمام آن روزها
در دلم آرزو کردم
هميشه باشی
هميشه
شنبه، 31 تير، 1385 - آزادهامروز تازه اولين روزيه كه به لطف داريوش و الهه عزيز من دارم تو ملكوت مينويسم .خوشحالم از اينكه در بين شمام
خدا کند که حرفهای ديشبش يادش نرود .
خدا کند که هوای عاشقی از سرش نرود.
خدا کند که هر چه پيش می آيد .
محبتش به من از ياد نرود .
خدا کند که دلم خوش شود به اين رويا
هوای مهربانيم از دلش نرود.
چهارشنبه، 28 تير، 1385 - آزادهاین زندگی و به این شکلش نه دوست ندارم . به بچه ام دیگه فکر نمیکنم .هر کس فرزندی به دنیا می آورد بر زندگی پر درد خود صحه میگذارد او باید دیوانه باشد یا دیوانه وار عاشق خویشتن که کسی را در این مصیبت عظیم سهیم میدارد .
اشباع شدم
از آستان گذشتم
از آستان درد
بي حس مطلق توقف
ريزش
و انهدام
«هستم و نيستم
قانون عشق همين است
آن قدر ممتنع كه هرگز
با آن همه تفكر خالص كه داشتي
قادر به شرح قاعده ي آن نبوده اي
توضيح قاعده
كار فلاسفه است
كاري به اين امور ندارم
من
تنها همين كه هستم
قانون عشق مرا شكل مي دهد
اين قدر سهل كه هرگز
ميدان يك تفكر خالص
قادر به جذب قاعده ي آن نمي شود»
دلم مي خواهد احتياجم
نيازم
درد خفه شده ي سينه ام را
همان قدر احساس كني
كه گويي احتياج توست
نياز توست
درد ريشه دوانده در وجود توست
كوتاه سخن
دلم مي خواست
" تويي " نبودي
تو ، من
و
من ، تو بوديم
شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
«مقصر نبودي
عاشقي ياد گرفتني نيست
هيچ مادري گريه را به كودكش ياد نمي دهد
عاشق كه بودي
دستِ كم
تَشَري كه با نگاهت مي زدي
دل آدم را پاره نمي كرد
مهم نيست
من كه براي معامله نيامده ام
اصل مهم اين است
كه هنوز تمام راه ها به تو ختم مي شوند
وتو در جيب هايت تكه هايي از بهشت را پنهان كرده اي
نوشتن
فقط بهانه اي است كه با تو باشم
اگر چه
اين واژه هاي نخ نما قابل تو را ندارند...»
«چه قدر بد شده ام
كافي ست خوب حساب كني
مجبور بوده ام سلامی چند را بی پاسخ بگذارم
مجبور بوده ام به جاي آنکه جواب بدهم سکوت کنم
و چند اشتباه بزرگ و كوچك ديگر ؟
كه از نوشتنشان شرم مي كنم
مانده ام كه
از محضر دادگاه مربوطه
تقاضاي تبرئه خواهم كرد
يا اشد مجازات ؟»
چمباتمه مي زنم كنار تنهايي
و با چرتكه اي كه ندارم
حساب ورشكستگي ام را
نگاه مي دارم
حساب آنچه كه از دست رفته است
تمام آنچه كه در خاطره ات خاك مي خورد
همين كه برخيزم
همين كه دو امتداد روسري ام را
به آرزوي تازه اي گره بزنم
دوباره
زندگي آغاز مي شود
ساعتی يکبار .امروز حرف بسيار است
نپرس
از دل واپسي هاي زنانه ام چيزي نمي گويم
از انتظار و كسالت نيز
از تو اما
تبلور رؤياهاي مني
به سان انساني
تعبير خوابهاي آشفته ي رسولاني
و پرهاي كبوتران آينده در آستين تو است
بي تو اما
هواي پر گرفتن
توهمي است
و عشق
از انتظار و كسالت و دلتنگي
فراتر نمي رود
"یک زن"
"مي توانم عبور كنم از تو
همچو ردپايي كه در برف
مي توانم ذوب شوم در تو
دو راهي پيچيده اي ست
پر از علامت ممنوع
و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
تكه هاي سرنوشت مرا
باد مي برد "
وقتی دست و پام در هم قفل ميشود .به ياد روزهايی می افتم که منتظر تولد بودم .پيام زاده شدن را برايم که داد؟
تنهايم .درون خودم گمم .آنقدر ديوارهای تنهايی سر به فلک کشيده که هيچ دستی قلابی برای پريدن نميشود گويا!
گاهی ته ميکشم
اما....
بايد نو شد دوباره
با تلنگری
. ....
يكشنبه، 18 تير، 1385 - آزادههميشه يك هجا ؟
هميشه يك هجا ؟
حقايق بي شور
و شورهاي دروغين
درست مثل معماي سرد و يخ بسته
كه پاسخ آن را
شنيده ايم از پيش
به من چه خواهي داد ؟
از عشق سوسه مي سازي
تا پيش پام بيندازي
يعني : بزن ! و نمي داني
كز ياد رفته مرا بازي
در اين چمن به گل افشاني
بس ديده اي كه چه مي كردم
خشكم كنون و نمي دانم
كز چوب خشك چه مي سازي
زين اعتراف نپرهيزم
كاين دل هنوز نفس دارد
اما نه اين كه تو بتواني
بازش به كار بيندازي
مي بايدم دگري جز تو
پر شور و پر شرري جز تو
افسوس ، رانده مرا از دل
آن طرفه مرشد شيرازي
با ياد او چه كبوترها
پر مي گشود ازين دفتر
من خيره مانده و در حيرت
زين گونه شعبده پردازي
آن شعر و نامه نوشتن ها
نقش بهار به دل مي زد
انديشه جفت صبا مي شد
در باغ گل به سبكتازي
اكنون تو شور منت در سر
بازيچه مي فكني در پا
بس كودكانه هوس داري
تا ناشيانه بياغازي
بر بام خانه مبند آذين
من با تو عشق نمي بازم
گر صد چراغ برافروزي
گر صد درفش برافرازي
سيمين بهبهانی
مردي درون ميكده آمد
گفت : كشمكش پنجاه و پنج
از پشت پيشخوان
مردي به قامت يك خرس
دستي به زير برد
تق
چوب پنبه را كشيد
و بي خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاك
دستي به ته كفش خويش زد
الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند
وقتي شمايل بطري
از سوزش عجيب نگهداري
و بوي تند رها شد
آن مرد بي قرار
دست خاكي خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب اين كار
سي و هشت چشم نيمه خمار بسته
باز شد
و شگفتي و تحسين خويش را
مثل ستون خط و خالي سيگار
در چين چهره ي آن مرد گرم
خالي كرد
ناگاه
مردي صداي بمش را
بر گوش پيشخوان آويخت
ميهمان من ، بفرماييد
چند لحظه سكوت ، بعد
صداي پر هيبت مردي دگر
فضاي دود كافه را شكافت
من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد
حساب شد
در اوج اضطراب ميكده
آن مرد خاكي ساكت
پولي مچاله شده
بر چشم پيشخوان گذاشت
و در دو لنگه ي در ، ناپديد شد
گلسرخي
سه شنبه، 13 تير، 1385 - آزادبيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم ... و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد ... بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم
بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی ... تمام آخرت خويش را تباه کنيم
نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا ... که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم
اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم ... نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده است ... بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
(گزیده شعری از لاله ایرانی بر گرفته از وبلاگ حرف های همسایه)
دوشنبه، 12 تير، 1385 - آزادهچرا دل بريدم؟
زقانون ِ سبزی که می زيست در من
چرا دل بريدم؟
چرا با تب ِ چشمه های زلالی
که از شور و نور و نوازش روان بود
نرفتم؟
چرا با خيالی که خوشتر
ز رنگين کمان بود
نماندم؟
و از آنهمه آرزوهای شيرين
گذشتم؟
عجب سخت آسان گرفتم!
چرا قلک کودکی را شکستم!؟
ميان ِ من و تو،
چه گمراه راهی ست !
چه چاهی ست!!
و از آنچه مانده ست
آهی ست.
چرا دل بريدم
از انديشه سبزِ سبزه
از آئينه چشم ِ چشمه
و از هرچه رنگ شدن بود؟*
چرا دل بريدم؟
چه ديدم
چه شد
چون
چگونه کدر شد
زلالای ناب روانی که "من" بود؟
خُنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
يک سبد ستاره ميخواهم همه را به سقف اتاقم بياويزم .تا اتاقم پر از نور شود