« July 2006 | صفحه‌ی اصلی | September 2006 »

August 31, 2006

آرامش می خواهم

شبها خوابهای پریشان میبینم .

خوابهایی که در آن چرخ می زنم .

خوابهای پر از بی انتهایی

پر از ترس

پر از سرما

صبحها بی آنکه احساس کرده باشم خوابیده ام بیدار میشوم.

خستگیهایم هر روز با هم جمع میشود .

من به آرامش نیاز دارم .

حالا دیگر تنم هم خسته است .

جمجمه ام درد میکند .

دلم میخواهد کنار دریا یا توی جنگل

یه جایی که من باشم و او

شراب و دود

خلسه و دو تن عریان

سکوت و صدای پای آب

سکوت و خنکای نسیم

آرام آرام آرام

August 30, 2006

هراس

«گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم! »

 

August 29, 2006

مي ترسم

من از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشيد سوزان اين فصل گرم
از پايان فصلها
می ترسم

من از سکوت می ترسم
ازتکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از اين صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرريست
از نوع نقابهای انسانی...
من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس
از شعله های سرکش ديوانگی
مي ترسم
من از دست سوزندهء مشتاق
مهربانيِ ممنوع
دوستی مضحک
می ترسم

من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهاني
نگاههای مردد
می ترسم
من از حس کردن شعرِ نو
خيال خواب ديدن
آرزوی تازه
حرفی تازه تر
می ترسم
از اين که يک سره ترديد ميکنم می ترسم
نگو...
که از شنيدن يک جواب
می ترسم

August 28, 2006

نسيان

تمام روز به يك چيز فكر ميكنم .

به چيزي كه مرا برهاند از كمن اين تشويشها ، دلهره ها،

به كلامهايي كه  نقش خاطره مي زند .

به بودنم .به چگونه بودنم!

تمام مغزم پر از اضطراب است .

اگر هر روز نو مي شديم ؟

اگر همه ما هر شب كه مي خوابيديم تمام روز قبل از يادمان ميرفت؟

چيزي داشتيم باز هم ؟

هيچكس هيچكس را نمي شناخت !

عاطفه نبود .

نه !

مي ترسم از اينكه فراموش شوم.

مي ترسم

از اينكه نتوانم دوست داشته باشم .مهر بورزم ،

اما :

از اينكه آدمها را دوست دارم هم مي ترسم.

August 26, 2006

جايي به من بدهيد

جايي به من بدهيد

كه دورترين دلتنگيم هم در آن جا بشود

جايي به من بدهيد

كه وقتي خسته ام استراحت كنم

جايي به من بدهيد

كه خاطره شب كوچكي از روياهايم در آن بگنجد

جايي به من بدهيد

كه نامحرم در ان نيايد

كه موش نداشته باشد كه موشها هم گوش

جايي به من بدهيد

كه من با همه غمهايم در آن جا بشوم

جايي به من بدهيد

كه گاهي نفس بكشم

جايي به من بدهيد

كه كمي گرم شوم

جايي به من بدهيد كه صداي هيچكس را نشنوم .

جايي به من بدهيد كه خودم باشم و خودم

خيسي باران

هواي مهربان

گرماي آتش

خنكاي احساس

و صداي بلند عشق

و جاي خالي يك پروانه در آن حس نشود

در گريزم

من در گريزم

گريزي سرد از ثانيه هايي كه تشابه شان ديوانه ام مي كند.

من در گريزم

گريز از سخنهاي دروغين آدمهاي دروغي

من در گريزم 

از حضور نا ممتد  خوشيهايم  كه  هميشه با تلنگر ديگران ...

من در گريزم

از اين هميشه بودن براي همه

من در گريزم

از خودم كه رنگ خاكستري ذارم اي روزها

من در گريزم

از بودن بي فايده اين ايام

من در گريزم

از هراسهايي كه در دلم خانه كرده اند

من در گريزم

از تكرار كلماتي به زبان خودم

ودر اين گريز

چيزي كه مرا از پاي در نمي آورد

حضور با عشق همدم مهربان است .

August 21, 2006

ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نمي ذاره؟

كاش هيچ قانوني كسي رو مجبور نمي كرد كه آرمانهاشو با ديگران قسمت كنه .

كاش هيچ سرزنشي نبود كه پدري رو كه براي هدفش جنگيده جلوي چشم فرزندش مقصر نشون بده .

كاش ارزشهامون رو در زمان خودش ارزش بدونيم .

ناصر همه اين را ميدانست .

خوب بود كه راحله اين را مي فهميد.

August 20, 2006

شادي هاي كوچك

براي خودم شادي خلق ميكنم در اين روزها

هرچند كوچك ،

كه در اين ايستايي مطلق نپوسم .

هديه مي خرم .

شاد مي شوم .

كيف سفيدي كه نقش پروانه هاي آبي دارد با پولكهاي رنگي

به خودم هديه اش مي كنم

تن پوش نارنجي شادي براي امين كه ديگر كودك نيست

اما من او را در همان كودكيش دوست دارم

يك ليوان يخ در بهشت كه آن را هم شريك مي شوم تا باز

براي خودم شادي خلق كنم

من با شاديهاي كوچكم سر مي كنم

 و منتظر تو  مي مانم.

August 19, 2006

خانم جان

آسمان ، از بادبادك تهي

زمين از بادبادك باز

خانه ها بي حياط

بي درخت

بي حوض

دلم براي خانه خانم جان تنگ است

پنج دري هاي دور تا دور حياط

درخت انجير

زيلويي كه عصرها كنار اتاق آقا جان پهن مي كرديم

سماور نفتي

استكان كمر باريك و سيني طلايي

خدا جون چقدر دلم براي خانم جان تنگ است

به ديدنش رفتم

آرام خوابيده بود

چهره اش نقش خيالم هست

مهربان

دوست داشتني

August 16, 2006

او هم؟

زمان عين باد ...

ومن

يك روز خوبم

يك روز نه

بيتابم مدام

خوشي هايم مقطعي است

غم هايم اما انگار هميشگي

همدمم مهربان تر از هميشه

در كنارم

و اين بزرگترين دلخوشي اين روزهاي من است

من نميدانم اما

برايش يار همراهي هستم يا نه ؟

گاهي از زبانش مي شنوم كه

هستم .

و اما گاهي...

كاش مهربانيها هميشگي باشد

هميشه مي ترسم

 از روزي كه ما از هم ...

زبانم لال

دوستش دارم .

او هم؟

August 15, 2006

مجسمه زن

«زن ِ سنگی
 پیراهن ِ سنگی ِ بلندی تا قوزک ِ پای ِ سنگی پوشیده
 دست های سنگی را
 حلقه کرده دور ِ کودکِ سنگی ِ خود
 سنگ ِ کودک را
 چسبانده روی شکم ِ سنگی
 ایستاده خاموش خاموش با چارقد ِ سنگی
 در حاشیه ِ میدان ِ کوچک ِ پارک ...
 می چرخم ، می پیچم با رشته ی دردی که پیچیده است پشت ِ زانوهایم
از کنار ِ زن ِ سنگی می گذرم
 مثل ِ قطعه سنگ ِ درشتی - کنده شده - از جُمود ِ صخره :
 مثل ِ یک زن »

August 14, 2006

روح

روح فيلسوف در سرش ساكن است .

روح شاعر در قلبش ،

روح آوازه خوان در اطراف حنجر اش پرسه ميزند،

اما روح رقصنده،،ساكن تمامي اندام اوست

                                                                    

                                                            جبران خليل جبران

August 12, 2006

كم آوردم

من کم آوردم

دوستی را

محبت

عاطفه را

کم آوردم

بشنو از من این اقرار تلخ را

که

کم آوردم

«پای شکوفه های سرشار از مهر دوسیب و گیلاس »

کم آوردم

من

کم آوردم

وقتی با من از دوستی مي گويي 

من دود در قلیان مرده ی گیلاس و سیبها بودم   

من كم آوردم

چه بايد بكنم ميان محبتها

ميان آدمها

من چه بگويم به تو

از اين همه گلايه بي مهابا

كاش ميتوانستم در ذهنت بگنجانم

هر كسي جاي خود

اما من كم اوردم

اذيتم ميكني من در فشارم

من كم آوردم

شادي و غم

تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره شادماني ديروزمان است 

                   جبران خليل جبران                                        

August 10, 2006

« در اين خلوت صداي كيست امشب؟        

  كه مثل من قرارش نيست امشب

هواي آسمان ديده من

كمي تا قسمتي ابريست امشب»

August 9, 2006

فنجان جادويي

امير داستان باد بادك باز براي حسن داستان خودش را مي خواند :پير مردي فنجان جادووي داشت كه وقتي توي فنجان اشك ميريخت اشكها به مرواريد بدل ميگشت هر چه بيشتر اشك ميريخت بيشتر مرواريد داشت .در آخر پيرمرد روي تلي از مرواريد نشسته بود و پيكر بي جان همسرش در آغوشش بود . پايان غمگين داستان امير قصه همه ما آدمهايي است كه غرق در نيازهاي دنيوي از خويشتن دوريم .


امير داستان باد بادك باز براي حسن داستان خودش را مي خواند :پير مردي فنجان جادووي داشت كه وقتي توي فنجان اشك ميريخت اشكها به مرواريد بدل ميگشت هر چه بيشتر اشك ميريخت بيشتر مرواريد داشت .در آخر پيرمرد روي تلي از مرواريد نشسته بود و پيكر بي جان همسرش در آغوشش بود . پايان غمگين داستان امير قصه همه ما آدمهايي است كه غرق در نيازهاي دنيوي از خويشتن دوريم .

فاصله

تمام ديروز را در رختخواب طي كردم .ساعتهايي  را خواب و بقيه را مشغول خواندن رمان بادبادك باز . تا 00:30 بامداد و دوباره خواب . صبحانه و نهار نخوردم . براي شام پيتزا سفارش دادم و نصفش رو خوردم . تمام ديروز با كسي حرف نزدم .برايم بهتر از بحث كردن است .ديگر از كوچكترين چيزي كه باب ميلم نباشد نمي توانم بگذرم . يا شايد نمي خواهم بگذرم . هنوز مطمئن نيستم كه نمي توانم يا نمي خواهم.ميان ما آنقدر كه فاصله هست حوصله نيست . و من به اين فاصله ها دامن ميزنم . هيچ چيز راضيم نمي كند . حوصله ام از اين تكرارها سر رفته .

August 7, 2006

دل شوره

امروز هم خوب نيستم

نوعي ديگر اما

دلم مي جوشد .

مثل سير و سركه

گمانم دلم گواهي اتفاقي را ميدهد

كمي مي ترسم

اما نه عميق

خدا به خير كند

August 6, 2006

جاي خا لي

سارا نيومد . من فهميدم كه چرا .ولي به خاطرش تحقير شدم . ميگه تحقير نه .ولي بود .

راست ميگه؟ من به همه زود دل ميبندم؟ يني واقعاً اونايي كه من دوسشون دارم منو دوست ندارن؟

در نهايت مهم نيست من كسي و دوست ندارم به هواي خودم .هر كي و كه دوست دارم واسه خودشه . سارا هم يكي

از اواست . من سارا رو دوست دارم چون قدرت مند و با ارادست . چون محكم و قويه . چون با كمالاته همين .

August 3, 2006

سه تا ستاره

اينجا يه سكوت نرمي هست .اما درونم طوفانه .هيچكس نيست تنهام .تنهاي تنها . آروم برا خودم اشك ميريزم .اما فايده نداره .دلم مي خواد هق هق بزنم .فرياد .بغضي كه تو گلومه با اشك بيرون نمي آد .حالم خيلي بده .خداجونم چرا اينجوريم . دارم دق ميكنم . چه مرگمه آخه ؟چي تومه كه داره اينجوري داغونم ميكنه ؟ چي داره منو از پا ميندازه ؟ چيكار كنم .دلم مي خواست ميمردم . دوست ندارم زنده باشم .يه چيزي ته قلبم آزارم ميده . من نميتونم .چون نمي دونم چمه . چرا همه چيز تو مغزم داره از هم متلاشي ميشه ؟چرا نمي تونم به چيزي فكر كنم . چرا اينقدر درد دارم ؟چرا اينقد تنهام ؟ چرا كسي نيست كه بتونه برام كاري بكنه ؟ به خدا ديگه نمي تونم . دلم ميخواد اينقدر بخوابم كه بيداري توش نباشه .كاش 3 تا ستاره بهم برسه . آرزو ميكنم كه امشب وقتي خوابيدم ديگه پا نشم .

August 2, 2006

كيه؟

در مي زنند
 كسي
 كساني
 كه تنهايي شان بر دوش و
 فراخ حوصله شان تنگ
 من خسته ام
 لبالب از ميل عميق فروشدن در خويش
 در مي زنند
 كسي
كساني
 كليد قفلهاي جهان را
 به آب هاي رفته سپردم
 من خسته ام از گشودن درهاي بي دليل
 از ديدن و
 شنيدن و
 گفتن


جهنم بيداري ام اي كاش
 خوابي بود
 و تو آرام آرام
 بيدارم مي كردي و مي گفتي
بيدارشو
تمام آبهاي روان
ارزاني آتشت
قطره اي بنوش
 بيدارم نمي كني ؟
 آب
 ديگر هزار پا گذشته از سر خوابم

تيتر نداره

حالم از همه اين زندگي و دم و تشكيلاتش بهم ميخوره . هيچ چيز منو تو اين زندگي راضي نگه نمي داره .از همه چيز بدم مي آد . كاش مي شد تو يه چشم به هم زدن بر مي گشتم عقب به پنج سال پيش يا حتي مي رفتم جلو به 10 سال آينده .خلاصه يه جايي كه اثري از حالا نباشه .تو زندگيم هم چيز سر جاشه ؟ آره همه چيز جز من .من از اين سكون و سكوت متنفرم . از روزمرگي حالم بهم مي خوره .آدم چاق ..............  اَه اَه  دلم ميخواست يه چند روزي تك و تنها ميرفتم يه جايي گم وگور ميشدم . جايي كه هيچكس و نشناسم . گه بگيره به اين بي پولي به اين زندگي كه مجبوري هر گهي مي خواي بخوري حساب يك قرون دوزارش و داشته باشي .بسه ديگه هر چي بنويسم فقط فحش مي دم ...

August 1, 2006

هميشه نو

تست ميكنم . تمام آنچه را كه ميخواهم داشته باشم را نقش ميكنم در خيالم ومن هميشه چيزي نو مي خواهم

1-2-3 آزمايش ميكنم . صدا ...

                                              رفت

هل من ناصر ينصرني؟

وقتي ساكتي و حرفي نميزني ،كلمات در قاب ذهنت مي دوند.وقتي ميخواهي حرف بزني همه آنها را كه بهم ريخته اند بايد مرتبشان كني .بعضي وقتها اينقدر كار سختي است كه ترجيح ميدهي به سكوت ادامه دهي. اما همين سكوت خسته ات ميكند .من گاهي اينطور مي شوم .آنوقت اين افكار مثل خوره به جونم مي افتد .دنبال راهي ميگردم كه خودم را رها كنم از اين سنگيني اما هيچ راهي نيست .بايد با خودم كنار بيايم كه اين هم كار سختي است .گيج ميشوم .        كج خلق مي شوم . بهانه گير گاهي، اما باز بايد صبوري كنم و باز بايد خودم و فقط خودم به داد خودم برسم . اين منصفانه نيست .من به كمك احتياج دارم در اينجور مواقع. «هل من ناصر ينصرني؟ » آيا ياري دهنده اي هست كه مرا ياري كند؟