« August 2006 | صفحه‌ی اصلی | October 2006 »

September 30, 2006

کمک!

به نظر شما من باید چی کار کنم ؟چرا هیچ شادیی تو من حل نمیشه ؟چرا من وقتی تو خود شادیم خوبم ولی این شادی برام اثر ماتاخر نداره؟چرا تا تموم میشه من غمگین میشم ؟ چرا نمی تونم از خودم بکشم بیرون؟ مسعود گناه داره .ممکنه فکر کنه این خودشه که من و خسته کرده . ولی اینجوری نیست .من توان زندگیم کم شده . نمی تونم از خودم بیام بیرون به اون توجه کنم .دلم میخواد بیشتر تو خودم فرو برم . کاش یه لحظه های مشترک شادی داشتیم تا اینقدر از هم دور نمی شدیم . دیگه هیچ آدمی هم دور و برمون نیست .که بتونه به ما کمک کنه . هر کی هست از ما وضعش بدتره . ما باهم زندگی کردن رو بلد نیستیم .اینجای قضیه ام دیگه من به تنهایی مقصر نیستم . تو این روزا از سکس بیزارم. من که اینهمه واسم مهم بود !الان فقط به چشم یه رفع تکلیف بهش نگاه می کنم . متنفرم از اینکه هر نوازشی باید به سکس ختم شه .دوست دارم برم سمت چیزایی که بیشتر منو تو خودم میبره . سیگار . مشروب . تنهایی  .کتاب . موسیقی . شعر . دوست دارم تنها باشم .مجبور نباشم حواسم به کسی باشه . کاش میشد . کاش من مسول یه آدم دیگه نبودم تو این روزها . کاش هر گهی دلم میخواست میخوردم . دلم میخواد بزنم  به سیم آخر . ترا خدا  زبان نصیحتتون باز نشه واسه من . که تو ال  نبودی و بل نبودی و از این حرفها . حالا که هستم . کسی هم اگه میخواد به من کمک کنه نمی خواد بگه که اینکارای که دوست دارم بکنم بده . لطفاً یه راه حل ارائه بده . بهر حال حالم بده . ممکن هم هست بدتر بشه .چون حاضر نیستم الان بهر روشی با خودم جدال کنم .یعنی توان جدال ندارم .اگه کسی راه حلی داره که توش یه روش جایگزین بدون جدال باشه .بسم اله

September 28, 2006

آرزو

چه بسیار که در یک قدمی

 همه چیز خراب میشود

بی آنکه انتظارش را داشته باشی

و تحقق آرزویی

 بارها و بارها

به تاخیر می افتد

سراب می شود

و امیدها نقش بر آب

ولی این زندگی

همواره ما رو جلو می کشد

هر روز برای خویشتن رویای جدید میسازیم

ولی من !

این روزها فقط برای یک روز

نقش میسازم

و همین مرا بی میل میکند به ادامه

کاش یک آرزوی دورتر هم داشتم این روزها

September 26, 2006

موشها

در جوب ( جوب درسته یا غلط) میدان ولی عهد

چه موشهای بزرگی دیدم دیروز

جمع شده بودند دور هم

چه جماعت عاقلی

به چه فکر می کنند؟

به جویدن ریشه های درختهای تنومند خیابان؟

به عبور پر از اضطراب آدمها؟

به مردها؟

به جماعت مثل خودشان عاقل!؟

به بستر جوب که نگاه انداختم

حس کردم که شاید آنها هم به رفتن فکر می کنند

نه ماندن!

دیروز روز عجیبی بود

زیاد فکر کردم

زیادتراز همیشه

به همه چیز

سوری میگفت :

مسیرهامان جدا شد از هم

به همین راحتی

من فکر کردم شاید حتی راحتر از این هم اتفاق بیافتد

برای او مهم نبود نه؟

یا شاید واقع نگریست ها؟

من نمیدانم اما

چرا اینقدر کلنجار میرم با خودم

حرفی بود

ساده

و گذشت

من چرا ؟

زیاد به همه چیز فکر میکنم

شاید اگر رها کنم خودم را

یا به ابلهی بزنم خودم را

مسعود هم آرزوی خوبی کرد

گفت کاش ما احمق بودیم

آن وقت چه ساده زندگی میکردیم نه؟

September 25, 2006

کمی عمیق تر فکر کن

ساعتها می آیند و می روند

ساعتهایی که هر لحظه افکار حجیم تری را

در ذهن من می زایند

افکاری که از سنگینی و حجمش

در گریزم این روزها

فکری در پس فکری

راهی اگر هست در این تکرا و گریز تو نشانم بده

این ساعتها فقط خاطره های خوش کوچکم را هر لحظه کهنه تر می کند

همین و بس!

صدای تیک تیک ساعتها تکراریست

و من گندیدهء این دقیقه هایم

حس شعرهایی که میگویم مثل این ثانیه ها تکراریست

من فکرم را در این فضای مسموم می چرخانم

بسان این عقربه ها که بی مهابا می چرخند

در تکرار و تکرار

این لحظه ها از نوع حسرتند

فرصتها از نوع فاصله

به دیروز خیره می شوی

در امروز تکرارش میکنی

این تکرار از ترس فرداهاست

باور نداری ؟

فکر کن !

کمی عمیق تر فکر کن!

September 24, 2006

قصه بی نام

مار گزیده ام

میترسم از ریسمان سیاه و سپید

چشمان تو اما

نمیدانم چرا!

 با این همه سیاهی ترس ندارد

ستاره ها را که می شمرم

انگار یکی کم می اید .

نمی دانم انگار برای من!

 یک ستاره کم است.

از تو فاصله دارم ؟

چقدر ؟

راستی خدا کجاست ؟

بچه که بودیم

مقیاس فاصله ها خدا بود

از اینجا تا خدا !

کاش خدا هم خانه مان بود .

داشتم میگفتم .

چرا از سیاهی چشمت نمی ترسم؟

همین سیاهی مرا ولگرد کرد

ولگرد شدم

تا بیابمت .

نبودی . تو هم ولگرد شدی؟

از اول شروع کنم ؟

یا آخر؟

مگر فرقی هم میکند ؟

قصه ام را که نمی خوانی .

پس چه فرقی میکند؟

من نانوشته و تو ناخوانده

باز هم چیزی عوض نمیشود

دهانم حتی باز نمیشود که چیزی بگویم

کرمهای دندانهایم میدانند چیزی نخواهم گفت

برای همین آنها هم آرام نشسته اند.

September 21, 2006

پروانه

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

دروغ گوی خوبی نیستم  پینوکیو

اگر دروغ بگویم !

چشمانم مرا لو میدهد .می دانی؟

کاش همه ریه هایم  از هوای ذهنم پر میشد

در ته ذهنم نفس می کشیدم .

کاش زبانم . میتوانست بگوید که ته ذهنم چیست

آنوقت میفهمیدم .که ...

دیشب چقدر کابوس

چقدر جنجال

چقدر وهم

و من خسته تر از همیشه ام امروز

... بهانه ایست برای جدا شدنم

از هر چه فکر وو خیال است .

بیا شادیهایت را با من قسمت کن

من ندارم وگرنه بی معطلی

تقس می کردم میان همه پروانه ها

قلکت را بشکن

برو پروانه بخر

و بیاور اینجا

همه را بین همه قسمت کن

سهم من ؟

سهم من چند رنگ ؟

من به آبی . نیلی و کمی  زرد برای شادی محتاجم

هست در دامنتان ؟این همه پروانه ؟

می روم هفته بعد می آیم .

یا برایم بفرست از هر رنگ .

من سوا می کنم از هر رنگ یک عدد پروانه

یکی امروز

یکی فردا

تا تمام هفته

پر شود دورو برم پروانه.

 

September 20, 2006

برنامه ریزی

من تو این دو روز به هزارتا برنامه مختلف فکر کردم .

1 - کارشناسی ارشد روانشناسی که به یه مشکل برخوردم .معدل آبرو بر لیسانس.

2-کلاسهای آمادگی آزمون نظام مهندسی ولی با کمبود بودجه روبرویم .(نه بابا خودم میخونم )

3-دکتر محمدی برای مشورت در مورد افسردگیم .

4-تغییر  روز رقص کلاسیک که باز با مشکل تایم کاری مواجه میشم .

فکر میکنم می بینم هزار تا کار دارم . که تازه به بعضیهاشون فقط گذرا فکر میکنم .

اگه هر کدوم از اینا بشه یه مدتی سرم باهاش گرمه .البته  باید جدی تر بشم .

September 17, 2006

یا دروغ می گویم

نشسته ام و مرور می کنم.

همه خاطرات این سالها را

همه خوابهای این ماهها را

همه تفکرات این روزها را

همه آنچه را که به این آشوب ذهنی

 خاتمه دهد شاید!

مرور می کنم تا در یک نقطه

یک نقطه تاریک ؛

خودم را غافلگیر کنم.

در میان این روزها شاید

رنجی پس از رنجی!

رنگی پس از رنگی!

رنگ عوض کرده ام این سالها؟

از روزی که خودم را شناختم تا امروز؟

چه رنگی شده ام؟

رنگ حیایی که دیگر سرخ نمی دود میان گونه ام؟

یا رنگ خنده ای که مرا پرت می کند سوی سیاهی؟

سنگی که در دستم می فشارم سالها

به سمت چه کسی پرتاب خواهم کرد؟

تو می دانی؟

در سنگ دشنامی نهفته

ودر دشنام خنجری

ودر من موجودی که جان می کند.

می کشمش؟

یا؟

از این وادی بر می خیزم .

دیگر این آخرین  یادداشتی است

که بر گمگشته گی این روزها می نویسم

یا خودم را پیدا می کنم .

یا ؟

یا ؟

یا دروغ می گویم.

kas

September 16, 2006

آیینه

این روزها به آینه هم که نگاه میکنم

آشنایی نیست .

آینه هیچ وقت برایم نمایش صورتم نبود

آینه برای من

تجسم رویاهایم بود

و من این روزها !

بی هیچ رویایی گمم.

خدای من  خدای من  خدای من!

آینه محو محو محو !

من دور دور دور !

فکر کن !

نه کسی  مرا میشناسد این روزها

نه خودم خودم را.

در غریبه گی خودم را فریاد می زنم

اما دریغ!

فریاد رسی نیست .

وقتی هدفی نیست

تلاشی نیست

و وقتی تلاشی نیست

این من سرد ساکن  نمایان میشود .

صدای امواج دریا در گوشم میپیچد .

در این دنیا همه چیز ممکن است

خودم را به دست آب میسپارم

رفت و برگشت موجها را

 با تمام وجودم حس میکنم .

کاش همین دریا مرا فرو برد به یکباره

تا این چنین زوال را بر خودم نبینم .

من از تنهایی و سکون می ترسم .

September 13, 2006

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

چند روز پیش در هیاهوی اتاق رقص

نگاهی نگاهم را کاوید

سلامی و گفت :سلام دختر همیشه خوشحال

"کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود"

من؟  نگاهی به اطرافم انداختم .دردی سخت دلم را فشرد .

کاش من !کاش مثل روزهای مدرسه همیشه شاد بودم

غمم دو چندان شد از این کلام انگار

سیر کردم در کودکانه ها

غمی که در دلم خانه کرده این روزها

خیال کوچ ندارد گویا

چنان عمیق که

امروز که شاید برای هر کسی بهترین روز باشد

من پی شادی میگردم.

اما . ..

افسوس که امروز هم از ته دل غمگینم .

مثل دیروز

مثل روزهای قبل

و شاید مثل فردا

هیچ چیز را در روز عروسی ام دوست نداشتم

جز تعدادی از عکسهایم را .

و امروز هم

مثل دو سال قبل جشن سالگرد را

 در عکسی خلاصه میکنم برای دیوار

برای صفحات خاطره که در سالها بعد ورق می خورد شاید!

September 10, 2006

وارونه

هر چه بیشتر فکر می کنی

خسته تری

هر چه بیشتر دقیق می شوی

بیشتر گم می شوی

هر چه بلند تر حرف می زنی

کمتر کسانی صدایت رو می شنوند

هر چه مهربانتر می شوی

بی اعتنا ترند

هر چه آرام تری

غوغای اطرافت فزون تر

هر چه مدارا می کنی

نا ملایمتی بیشتر

هر چه  متواضع تری

متوقع ترند

هر چه صبور تری

ستم زیاد تر

همه چیز واروونه و ویرونه

و من واقعاً ته کشیده ام

باورتان میشود .  

September 7, 2006

عادت

هر روز را در عادت و تکرار

به شب میرسانم .

به همین راحتی .

بایدهای بیهوده را

پیوندی عمیق میزنم

 به نبایدهای کهنه

تا امروز همان باشم

که تمام دیروزها بودم

و فردا ...

دلم میخواهد همه خودم را

از علفهای هرز عادت پاک کنم

 و تکرار بودن را به فراموشی بسپارم .

September 5, 2006

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

September 4, 2006

کاش فقط یه کابوس تلخ باشد

کلمات مرا یاری نمی کند برای شرح این اندوه

سخن در گلویم گره ای کور

تصویری که سالها ساخته بودمش در ذهنم

دیشب در کمتر از ثانیه ای فرو ریخت

همه چیز خوب بود تا لحظه آخر همه چیز خوب بود

اما در آستانه خروج از خانه ای که ساعتها را در آن خوش بودیم ...

این کلام آخر را یارای گفتن نیست

اما کاش این همه حواسم جمع نبود

که یکباره دنیا بر سرم ویران شود

تو دیگر چرا بانو

تو که آشنای همه ثانیه های اویی

مرا یارای فکر کردن در امتداد آن نیست که تو بتوانی  ...

بانوی دو پیکر

خوب میدانی

که کدام سوی این داستان است که خواب مرا می آشوبد

خوب میدانی چه می گویم

کاش من هم به اندازه خیلی ها گیج بودم

نمیدانم  شاید  اگر ...