کمک!
به نظر شما من باید چی کار کنم ؟چرا هیچ شادیی تو من حل نمیشه ؟چرا من وقتی تو خود شادیم خوبم ولی این شادی برام اثر ماتاخر نداره؟چرا تا تموم میشه من غمگین میشم ؟ چرا نمی تونم از خودم بکشم بیرون؟ مسعود گناه داره .ممکنه فکر کنه این خودشه که من و خسته کرده . ولی اینجوری نیست .من توان زندگیم کم شده . نمی تونم از خودم بیام بیرون به اون توجه کنم .دلم میخواد بیشتر تو خودم فرو برم . کاش یه لحظه های مشترک شادی داشتیم تا اینقدر از هم دور نمی شدیم . دیگه هیچ آدمی هم دور و برمون نیست .که بتونه به ما کمک کنه . هر کی هست از ما وضعش بدتره . ما باهم زندگی کردن رو بلد نیستیم .اینجای قضیه ام دیگه من به تنهایی مقصر نیستم . تو این روزا از سکس بیزارم. من که اینهمه واسم مهم بود !الان فقط به چشم یه رفع تکلیف بهش نگاه می کنم . متنفرم از اینکه هر نوازشی باید به سکس ختم شه .دوست دارم برم سمت چیزایی که بیشتر منو تو خودم میبره . سیگار . مشروب . تنهایی .کتاب . موسیقی . شعر . دوست دارم تنها باشم .مجبور نباشم حواسم به کسی باشه . کاش میشد . کاش من مسول یه آدم دیگه نبودم تو این روزها . کاش هر گهی دلم میخواست میخوردم . دلم میخواد بزنم به سیم آخر . ترا خدا زبان نصیحتتون باز نشه واسه من . که تو ال نبودی و بل نبودی و از این حرفها . حالا که هستم . کسی هم اگه میخواد به من کمک کنه نمی خواد بگه که اینکارای که دوست دارم بکنم بده . لطفاً یه راه حل ارائه بده . بهر حال حالم بده . ممکن هم هست بدتر بشه .چون حاضر نیستم الان بهر روشی با خودم جدال کنم .یعنی توان جدال ندارم .اگه کسی راه حلی داره که توش یه روش جایگزین بدون جدال باشه .بسم اله