گلدان سفالی خاطراتی که ساخته بودیم سالها پیش
و خاک میخورد رو طاقچه
امرووز با صدای زنگ یک تلفن
لق خورد و افتاد
شکست !
و زنبقی که میان گلدان بود
امروز بی هیچ ریشه ای
در خاک نشست
ما ماندیم و
تکه های شکسته گلدان خاطره
همیشه آنوقت که باید ببینیم نادیده میگیریم
هشدار ! شاید یک هشدار!