« September 2006 | صفحه‌ی اصلی | November 2006 »

October 31, 2006

گلدان سفالی خاطراتی که ساخته بودیم سالها پیش

 و خاک میخورد رو طاقچه

امرووز با صدای زنگ یک تلفن

لق خورد و افتاد

شکست !

و زنبقی که میان گلدان بود

امروز بی هیچ ریشه ای

در خاک نشست

ما ماندیم و

 تکه  های شکسته گلدان خاطره

همیشه آنوقت که باید ببینیم نادیده میگیریم

هشدار !  شاید یک هشدار!

October 30, 2006

وسواس

ترنم شبانه باران

شبهای ممتدی ایست که در تهران ادامه دارد

من پاییز به این پر بارانی ندیده بودم

وقتی صدای باران می آید

یاد خدا می افتم

عجب وسواسی گرفته است خدا

هر چه می شوید انگار چهره ها پاک نمی شود

عجیب است

رنگی که ساختند و به چهره زدند عجب دوامی دارد

یا نکند که هنر چهره آرایی

اینقدر شاهکارانه عمل میکند

پشت نقاب صداقت

همه تزویرهایی ایست

که هر چه زمان میگذرد هویدا ترند .

دروغ میگویم؟

October 29, 2006

امنیت

خوبم .

اینبار تنهاترین باریست

که از دست دادن کسی نه تنها غمگینم  نمی کند

بلکه  آرامش را برایم بیشتر می کند

احساس امنیت میکنم اینبار .

October 28, 2006

یقین

نگاهت که ثابت می شود بر چیزی

سخت می شود از میانشان چیزی خواند

یا حتی حدسی زد حدسی نزدیک

می ماند آنچه می خواهی بگویی در پشت چهار میخ نگاهت

اندیشه هایت کجا پر میزند؟

لبهایت هم که خاموش بماند

لحن ساکت نگاهت گویاست

هنوز برای یافتنت فرصت هست

یادم نمی رود  به این سادگی یادم نمی رود

نسیمی که در باران بر من وزید آن شب

یقینی عمیق را به مهمانی دلم  آورد

"دست نویس دوشنبه  اول آبان "

October 23, 2006

ا-2-3

با یک بی احتیاطی

یک بی فکری از روی خشم

فرو ریخت

همه اندیشه های سرخ

October 21, 2006

خوشبخت ترین زن دنیا

من دیروز

مطمئن شدم که خوشبخت  ترین زن دنیام

چرا؟

معلومه

برای اینکه فهمیده ترین مرد دنیا که حالا خیلی وقت هم هست که بزرگ شده و منطقش جای احساسش تصمیم میگیره  شوهرمه .آدم مهربونی که من و فقط به خاطر خودم می خواد و جاهایی که لازمه اینو ثابت میکنه . نشون میده که منو اونجوریم که خودم هستم دوست داره .

تو این مدت که فکر میکردم افسرده ام و بهم توجه نمیشه .حواسش به من بوده .اینو دیروز تو یه جریانی فهمیدم .

آهای خانوما هر کی این نوشته رو می خونه و تو دلش احیاناً میگه خدا بده شانس اگه یه  تخته ای دم دستش هست دو تا ضر به بهش بزنه لطفاً.

October 18, 2006

آرامش و باران

باران می آید

همه چیز شسته می شود در این بارش یکریز

کاش دل آدمها هم با باران شسته می شد

کاش ...

همین خودم کاش مهربانتر بودم

کاش تمام ترنم و نوای باران

بر وجودم می نشست

کاش حل می شدم در باران

تا آنجا که یادم می آید  همیشه از باران می ترسیدم

از صدای خدا وقتی کاملاً عصبانی ست

وقتی می خواهد همه چیز را پاک کند

آنوقت باران می آید

ولی امسال نه

از اولین باران امسال تا کنون

از هیچ بارانی نترسیدم

حتی پریشب که تنها بودم

انگار هر چه باران تند تر می شد

من فکر می کردم پلیدی ها بیشتر از بین می رود

و حالا هم نم نم باران و صدای اعجاز آمیز استاد تهرانی و

آرامش من ...

فاتحه

تلخ یا شیرین

فرقی نمی کند 

 برای اینکه آرامش را از تو ندزدد

باید خیلی از خاطره ها را دفن کنی

خیلی از آدمها را

و بر سر مزارشان فاتحه بخوانی

شاید دلت نخواهد

 ولی این کار را بکن .

موافقی نه؟

October 15, 2006

هستم یا نیستم؟

من هستم آنچه نیستم؟

یا شاید عادتی بیش نیست

که این نیستی را من زیستم

حالا واقعاً می دانم که کیستم؟

یا هنوز در حیرتم که نیستم؟!

دلم پر می زند برای آنچه که بودم

می گریزم از این نبودنم ؟

یا می یابم آنچه هستم؟!

نه  ! برایش میدانی باز میکنم

میدانی نه به جنگ

به صلح .

October 14, 2006

طرحی نو

در ها در زمانی که باید باز می شوند؟

و قفلهای که امید به گشایششان نیست؟

همه چیز ناگهان اتفاق می افتد

و تحمل را که ناپایدار پنداشتی

پدیدار میشود

و هویت بافت درشت تری به خود می گیرد

کنار خواهم گذاشت ترس را

و پر خواهم شد از دوست داشتن

این حس عجیب

همیشه سیاهی بهترین بستر نور است

این را به کلی از یاد برده بودم .

چه عبور مطمئنی بود

پیوستن با تو در آن شب بارانی

کیستی تو که رویاهای مرا رنگین میکنی ؟

کاش من هم مثل همه

روزنه نگاهم در پی رزق روزانه ام بود

ولی نه .

خوشحالم از اینکه

تمام حسهایم با همه فرق دارد .

October 12, 2006

می آیم

من می آیم

از راهی دور

به شناختن می آیم

دستانم بسته است اینبار

می آیم

هوشیار می آیم

افعی ها

سخت مرا گزیده اند

باید بیایم اما اینبار

نه به مبارزه

به آشتی

می آیم تا خو بگیرم با تو

تا ترسهایم پاره شود

تا بزرگ شوم .

October 11, 2006

فقط من

در نور کمرنگ حاصل از چراغ خواب

عینک دستهای باریکش را جمع می کند

و مینشیند آرام روی پا تختی

میدان دید محدود میشود به من

این یعنی که فقط مرا می بیند

و هیچ چیز حواسش را پرت نمی کند .

تا فردا که دوباره هجوم می آورند

افکار به مغز

October 9, 2006

فرشته ها

از سپر  محکم تر

از زره امن تر

دو فرشته ,دو موکل

یکی بر شانه راستم جلوس کرده

به نگهبانی از من بر ثبت وقایع نیک

و دیگری بر شانه چپم که بازم دارد از پلیدی

دلم قرص است از حضورشان

بی هیچ مزاحمتی برای من

به کار گماشته شدند

دو ملک با بالهای حریر

و پرنیانی بر دوش

کدامشان برایم تندتر می نویسند ؟

راست؟

یا چپ؟

کدام کفه ترازوی من سنگین تر است؟

نیکی؟ یا بدی ؟

برای خلق خدا زخمم یا مرحم ؟

حضورم چه کسانی را می آزارد؟ و چه کسانی را می آساید ؟

دوستشان دارم

هر دو فرشته را

هر دو حامیان را  در زمین .

October 8, 2006

بر عکس

شده گاهی احساس ترس داشته باشی

ولی نشان دهی که شجاعی؟

شده گاهی احساس شادی داشته باشی

ولی شادیت را دزدیده باشند؟

شده گاهی احساس غم داشته باشی

ولی وانمود کنی که شادی؟

شده گاهی بخواهی بخندی ولی بترسی؟

و بر عکس وقت ترس بخندی؟

شده موقع گریه بخندی؟ ؟

و آنوقت از شوق موقع خنده گریه؟

شده کاری بکنی که میتوانی اما

گاهی هم که میتوانی کاری نکنی؟

شده بخوای فریاد بزنی ولی خفه شی؟

و بر عکس موقعی که باید خفه شی فریاد بزنی؟

من گاهی ...

October 4, 2006

نمایش

کنار می رود پرده ها

در حادثه های گنگ

می خواهم این صورتکها را

چنگ بزنم از چهره هاشان

تا شاید زودتر از همیشه

این نمایش مسخره به پایان برسد

وقتی ...

صندلی های خالی !

سکوت و باز مثل همیشه

مرا وادار به دوری می کند

از همه.

October 3, 2006

آخیش

امروز بر خلاف نمودارم که میگه  روز بدی میتونه برام باشه. خیلی حالم خوبه .تو  این مدت اصلاً اینطوری نبودم. دیشب وقت خواب .تو آغوش مسعود احساس امنیت کردم .حرف زدم .گریه کردم .دردو دل کردم .اون گوش داد .گاهی تاییدم کرد .آروم تر شدم . انگار یه کم سبک شدم .از روزم براش گفتم .  از سماع از بابا حیدر مددی از وبلاگهاییی که خونده بودم .از پوکر از یلدا از پسری در حال کما .اونم آروم بود .گوش می کرد.مدتها بود اینجوری تو بغلش آروم نبودم . بهترم . اینو میفهمم.خدایا کمکش کن .تنهاست .یه کاری کن بذار این روزای سخت زودتر بگذره .جفتمون آروم شیم .این نیز بگذرد.امروز اونم بهتره .صبح تو ماشین گفت آخیش !انگار اعصابم راحت تره !

October 1, 2006

اطلاعیه

این نوشتنهای این مدت .صدای خیلی ها رو در آورده .چه اونایی که کامنت می زارند و چه اونای که نمی زارند.اما یه چیزی پر واضحه که همه نگرانند.بعضیها به روم می آرند .بعضیها نه. اما همینجا به همه اعلام میکنن که نگرانم نباشند. شاید گاهی شلوغش میکنم . اما یه روزی که این صفحه رو باز کردین میبینین که دیگه از زجه موره خبری نیست . اون روز روزیه که من حالشو داشته باشم که با این من درونی حالام بجنگم که البته جنگشم از نوی هسته ای نیست . نگران اونم نباشید.ولی یه نکته اینه که من درد خودم و باید اول بفهمم . نمیخوام ناشناخته رهاش کنم و یا باهاش بجنگم که چند صباح دیگه دوباره برام شاخ بشه .فقط اینجا یه خواهش از همسر گرامیم دارم که باز منو با این روحیه تحمل کنه . تا ... دقیقاًنمیدونم کی .چون این اواخر علاوه بر مشکلات روحی خودم نگران ضربه عاطفی ناشی از کم توجهیم به ایشون هم هستم که به این میگن قوز بالا قوز . به دکتر هم تماس گرفتم بهم وعده 11 آذر و داد .اگه به امید اون بااشم باید یه تخت از الان رزرو کنم .(امین آباد) بهر حال من با اینکه حالم بده اما میتونم یه جایی که وقتش خودش می رسه به این اوضاع خاتمه بدم .

 با تشکر از همدردی همه دوستان.