« October 2006 | صفحه‌ی اصلی | December 2006 »

November 28, 2006

بقا یا فنا ؟

گاهی به مرگ می اندیشم .

مرگ ؟ یا تولدی که جاذبه دستانم را به سوی یک نوازش گرم خواهد برد؟

گاهی به هر تولدی مشکوکم

تولد هدیه زندگیست ؟

یا تعلیق جاودانه مان؟

راستی !

من دوباره در کاکل یک ذرت سبز میشوم ؟

یا دوره گردی که داد میزند نمک !

مرا می گرداند درون شهر؟

نمک برای سفره هایی که نان و نمک می خورند و نمکدان میشکنند؟

یا شاید نه !

می دانی دلم میخواهد

کالبد م  در این بقای متناوب

این کالبد انسانی نباشد ؟

شاید خنده دار باشد ،اما من

دوست دارم از جنس آیینه هایی باشم

که نمایش انسانیت را آنگونه که هست

در خود جا دهد .

نه آنگونه که امروز ماییم .

November 27, 2006

نسیمه خواهر همیشه بودنها

دیروز باز ساعتهامان با هم طی شد . مثل خیلی وقتهای دور و نزدیک

خنده هامان ،

وقتی با تو ام انگار چیز پنهانی در دلم نیست

وقتی با همیم من در دوران نوجوانیم سیر میکنم

یاد اون روزها که هر بهانه ای ما را به کنار هم می کشاند

انگار وقتی تو  هستی جوان میشوم

باز مثل آن روزها که در من هیجان می آفریدی

روزهایی که با مریمها بودیم یادت می آید

زیارت شاه عبدالعظیم. پارک ،سینما ،بازار تجریش ،نقاشی،بهبهانی

دانش افشان ،می خواهم زنده بمانم ؟.!تاتر شهر ،سید خندان ،حلیم صبحهای زمستون تو پیچ شمران ، کاشان ،چهارصدو خورده ای

کوه ،شیر پلا ،سنگ سیاه،اثر ، دفتر راد خشت ,جاده چالوس و بچه شیر ،سعادت آباد ،استخر ،رقص،کافی شاپ ...

تا کجا ؟دلم می خواد تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   همیشه باشی . دلم میخواد حتی بعد نبودنم . اون خونه کوچیکه که من توش تنهام و اون لباس سفید رو میپوشم اونجام تو واسه خونه نوییم گل و شمع بیاری .

November 25, 2006

نمایش

به دور و اطرافت که خوب نگاه می کنی

می بینی که جماعت کثیری

از آدمهای اطرافت نقش بازی می کنند

گاهی عده ای خودشان سرگرم نقش خودشانند

اما گاهی بعضی از این آدمها

برای تو نقش بازی می کنند

بی آنکه تو حتی تماشاچی خوبی برای بازیشان باشی

شاید زمانی بود که بازی برای تو هم مفهوم داشت

اما حالا هنوز بازی ها ادامه دارد بی آنکه تو

کوچکترین توجهی به صحنه  داشته باشی

فقط خنده و گریه دیگر تماشاچیان است

که تو را ثانیه ای درگیر نمایش میکند

و باز همه چیز را فراموش می کنی

آسوده و آرام

November 22, 2006

زمان

حرکت عقربه های فلزی

در صفحه ماشینی ساعت

و یا تناوب آونگ

هیچ یک دیر و زود زمان من نیست

من زمان را آنگونه که میخواهم

به بند میکشم

بی آنکه کسری از ثانیه را ببازم

دیگر فرصت باختن ندارم

من طلسم دقیقه های بی مصرف را می شکنم

و عبوری تازه از میان این روزهای مانده

به سوی آنچه میخواهم

به سوی ...

من دیگر باره زاده شدم .

November 21, 2006

تو در تو

در من شوری می آفریند

شوقی کودکانه

دیوانه بازیش را هم دوست دارم

مهربانی پنهانی که ترسی به دنبالش

منع می داردش از بروز همیشه عاطفه

سختی نگاهایش و اضطراب ناگهانی همراه با ...

گاهی محبت در پشت غرورش پنهان می کند

با احتمال اینکه ...

ساعتهای طولانی فکر می کنم به تمام رفتارش

موشکافانه و عمیق

گاهی نگاههای ثابتش

من را به آنچه

مخفی کرده است در خود نزدیک می کند

خودش را نمی شناسد ؟

یا شاید در پس پردهای پنهان کرده

با علم به دانستن.

موجود پیچده ایست

و من عاشق این تو در تویش هستم

او نیز ناخواسته به بازی من تن میدهد

بازی سخت شناخت

او هم همبازی خوبیست

November 20, 2006

خالی نیست!

سفیی کاغذ سنگینی قلم را بر دوش می کشد.

با سیاهی قلم کلنجار می رود

تا نقشی بندد بر روی خود

در نقاطی مشترک از کاغذ و قلم

طرحی سیاه

از یک کوزه

یک کوزه خالی با سایه ای کبود

این سایه کبود سرد

یعنی که نور هست

کوزه بی آب اما

خالی نیست

لبریز از هیچ

هیچ

هیچ

November 16, 2006

همیشه یادت می رود

همیشه یک چیز را از یاد می بری

نه همیشه یک چیز از یاد می رود

وقتی در اوجی یادت می رود که روزی پایین بودی

دستگیری یادت می رود

وقتی سالمی یادت نیست که دیروز سردرد داشتی

وقتی عصبانی هستی یادت میرود که منطقی باشی

وقتی ...

همیشه یادت می رود

دروغ نگو

این خاصیت ماست همه ما

روراست باش.

November 13, 2006

درام اجتماعی

زنی که شکمش از کودکی که حمل میکرد شش ماهه می نمود با کودکی 2 ساله که به شیرینی کلام و تلخی گفتار سخن میگفت .راننده پیکانی بود که مرا دیشب به خانه برد . کودک 5 ساله اش از تهران گردی 10 ساعته روی صندلی جلو خوابش برده بود و کنار ش کاسه پول خوردهایی که نمایش امرار معاش بود .حزن نگاه زن و دل درد کودک 2 ساله در بغل اندوهم را افزون ساخت . و اعتراض رانندهای دیگر مبنی بر نشاندن کودک پشت رل قلبم را به آتش کشید .عجب صبری خدا دارد .

November 12, 2006

ویترین

اینجا یه ویترین از احساسات لحظه به لحظه ساختیم .همه اهل این آبادی و دعوت میکنیم که بیایند تماشا . هر روزم به تعداد غرفه دارا اضافه  میشه . اونوقت به جای اینکه وقتی درون آدما رو می بینی یه فایده ای واست داشته باشه و یه فکری بهت بده که اوضاع بهتر بشه .روز به روز بدتر میشه . یه جورایی چشم برزخیه .قبول دارین؟چون دیگه کمتر کسی پیدا میشه که خودشو از خودش همیشه قایم کنه .نمیدونم من که یه جورایی سبک میشم .تو چی ؟با توام که الان امدی پشت ویترین من تماشا .تو چی ؟

November 11, 2006

موج

من غرقم این روزها

در حضور کسی که میان من و عاطفه ام رنگ می بازد

میان داشته ها و نداشته هایم

میان بودن و نبودن

میان سرگشته گی هایم

و میان آنچه پنهانش می کنم از خود

میان بالا و پایین های روحم

میان هیجان و سکوتم

و من ...

شیفته این آشفتگیهای شیرینم در این روزها

موج می زند در من

لایه به لایه

عشق به عشق

مهر به مهر

صبر به صبر

آنچه می خواهم .

November 9, 2006

از ملکوت

از آن سوی سکوتی که آمده ام از آن

چیزی آورده ام برای منتظران

از آن سوی صبحهایی که خورشید آرام

میتابد بر روی گونه هامان

پیامی را که آوردم

از ترس اینکه مبادا

کوران گزندی بر آن وارد آورد

پنهان کرده ام در کوله بارم

همیشه این کوچه ها پر از وهم است

وهم از همقطاران دیروز و همسایگان فردا

و اما پیام :

وقتی فرشته ای بر دوش داری

هیچ وقت خواب نمی مانی

پر می زنم

گلهای کنار تخت

نور کمرنگ

صدای آواز قدیمی

شمعهای روی میز

همه و همه

آرامشی را خلق می کند برایم

آرامشی از جنس نور

و من گمانم نبود به این زودیها

از اون دنیایه سرد و سنگینی

که ساخته بودم رهایی یابم .

بی گمان از این بازیها

زیاد خواهم داشت

راهش را آموختم

تجربه ای که به من بال داد

حالا فقط کافیست که اراده کنم

تا پر بزنم

همین!

November 6, 2006

شکر که خوبم

این روزا حالم خیلی خوبه ، کلاس رقص سنتی و سماع هم به ایرانی و کلاسیک اضافه شده .از فردا تنبک و که دو سالی از خرید سازش میگذره و فرصت نبوده شروع میکنم .همین ها کافی برای اینکه حالم خوب باشه . وقتی روحیاتم ارضا میشه مهربون تر میشم و مسعودم بیشتر به آرامش میرسه . بعد از اون بحران شدید روحی که از هر چیز و هر کسی بدم می آمد ،حالا دوباره دنیا رو از دریچه عشق میبینم .عین قدیما . نسیمه هم این روزا خیلی آرومتره و از زندگیش راضیه  یکی دیگه از دلایل خوب بودنمه . راستی دوست جدیدم که شروع این تحول بود ."آورا" اونم این روزا هم از ته دل آرومم میکنه هم یه جورایی هیجان جوانی و که یادم رفته بود بهم یادآوری میکنه .باهاش هم بازی میشم تو دنیایی که کمتر کسی و راه میده . خدایا شکرت - شکرت-شکرت.

November 5, 2006

راه مانده یا رفته؟

تمام که شدم

به عقب که نگاه کردم

دیدم تمام طول راه را به تباهی نشسته بودم

تمام راهی که به این سرعت طی کردم

بیگاهان خود را به پیچ جاده ای سپردم

منتهی به درهای ژرف

اما چه خوب

که بیدار شدم

به جستجوی راهی برای نجات

من یافتم ؟

نه او نشانم داد

اویی که اراده من در ید قدرت اوست

تندیس باران خورده ای شدم

یک شب به خودم که امدم دیدم

هنوز فرصت هست

هنوز میتوانم منی باشم که می خواهم

سالهایی را تباه کردم

قریب پنج سال

اما امروز

با تمام قدرتم

 آن طور زندگی خواهم کرد که می خواهم

امروز تمام رویاهایم بر آورده شده

روند  زندگی  کاملاً بر وفق مراد

یک شاخه سرخ و صد گل نصرانی!

مارا ز سر بریده می ترسانی؟

گر ما ز سر بریده می ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

November 4, 2006

سماع

سماع ،سماع ،سماع

عجب حسی بهم داد

عجب ورقم زد

چه گشتی داشتم در خودم

چه شوری

پرواز کردم انگار

فاصله گرفتم از زمینی بودن

شبی که ماه بالای سر آبادی بود