بقا یا فنا ؟
گاهی به مرگ می اندیشم .
مرگ ؟ یا تولدی که جاذبه دستانم را به سوی یک نوازش گرم خواهد برد؟
گاهی به هر تولدی مشکوکم
تولد هدیه زندگیست ؟
یا تعلیق جاودانه مان؟
راستی !
من دوباره در کاکل یک ذرت سبز میشوم ؟
یا دوره گردی که داد میزند نمک !
مرا می گرداند درون شهر؟
نمک برای سفره هایی که نان و نمک می خورند و نمکدان میشکنند؟
یا شاید نه !
می دانی دلم میخواهد
کالبد م در این بقای متناوب
این کالبد انسانی نباشد ؟
شاید خنده دار باشد ،اما من
دوست دارم از جنس آیینه هایی باشم
که نمایش انسانیت را آنگونه که هست
در خود جا دهد .
نه آنگونه که امروز ماییم .