پر می زنم
گلهای کنار تخت
نور کمرنگ
صدای آواز قدیمی
شمعهای روی میز
همه و همه
آرامشی را خلق می کند برایم
آرامشی از جنس نور
و من گمانم نبود به این زودیها
از اون دنیایه سرد و سنگینی
که ساخته بودم رهایی یابم .
بی گمان از این بازیها
زیاد خواهم داشت
راهش را آموختم
تجربه ای که به من بال داد
حالا فقط کافیست که اراده کنم
تا پر بزنم
همین!
نظرها
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است!
Posted by: اشي | November 11, 2006 10:50 AM