نمایش
به دور و اطرافت که خوب نگاه می کنی
می بینی که جماعت کثیری
از آدمهای اطرافت نقش بازی می کنند
گاهی عده ای خودشان سرگرم نقش خودشانند
اما گاهی بعضی از این آدمها
برای تو نقش بازی می کنند
بی آنکه تو حتی تماشاچی خوبی برای بازیشان باشی
شاید زمانی بود که بازی برای تو هم مفهوم داشت
اما حالا هنوز بازی ها ادامه دارد بی آنکه تو
کوچکترین توجهی به صحنه داشته باشی
فقط خنده و گریه دیگر تماشاچیان است
که تو را ثانیه ای درگیر نمایش میکند
و باز همه چیز را فراموش می کنی
آسوده و آرام
نظرها
يه بار از بابا پرسيدم ، چه جوري مرگ مادرت رو تحمل كردي؟ گفت خاك سرده ! گفتم : و يا فراموشي نعمت بزرگيه ! بابا گفت : تو اينكه هر نعمت خدا يه حكمتي داره ، شكي نيست . اما فراموشي هميشه هم خوب نيست . بيشتر وقتها هم فراموشي يه بهونه هست ، يه نوع تبرئه كردنه كارها و حالتهاييه كه از بازگو كردن علت اصلي اش واهمه داريم و يا خجالت مي كشيم.
آسوده ماني و پايدار
Posted by: اشي | November 27, 2006 6:02 AM