« November 2006 | صفحه‌ی اصلی | January 2007 »

December 30, 2006

دوشنبه

دوشنبه روز خودمان است

می نشینیم کنار باران کلمه

می نشینیم کنار سکوت بلند بلند هم

دوشنبه روز خودمان است

روز رقص آرزوهامان

تو که از جنس مهربانی هستی

از جنس تیر و تابستان

بیا بنشین کنار بال پروانه

کنار سهمی از دلتنگی من

دوشنبه روز خودمان است

کوچه های پر رنگ پر از چای و قهوه

و دستهای پر مهر تو

و لبخند روز دوشنبه ات که آسمانی تر است

دوشنبه روز خودمان است

و من و تو اهل همین دوشنبه ایم

اهل پروانه

اهل ستاره

گاهی در روزهای هفته گم می شویم

اما

دوشنبه روز خودمان است

تو را به جان سیب

به جان چکاوک

به جان هر چه بادا باد این روزها

بیا کنار همین دوشنبه  خوش

عهدی ببندیم

که هیچ کلمه ای بین ما دیوار  نشود

December 26, 2006

دل آرام

برای سوری عزیز

سفید سفید سفید ،خودش ،روحش،

مغرور و خرامان

در اوج و فرود یک آهنگ

تلاطمش جاریست

تلاطمی که هزار هزار روح سرکش را مسخ می کند

فریاد و آتش و تندر و آذرخش

یکجا میهمان این تن است

با این همه دلارامی دل آرام

اینجا شانه هایت از میان ابرها می گذرد

و تو با دستهای آبی ات

زلال و صاف

کنار می زنی هر چه خاکستر یست

تو !

در پی رنگ ارغوانی می گردی

با چشمانت که همه چیز را لو می دهد

چشمانت و رقص سر انگشتان فانوسی ات

و ناشکیبایی نا پیدایت

می دانم بانوی بیقرار!

ارغوانی ترین نسیمی که می شناسم شور توست

نسیمی که به جستجوی شمیم تو می گردد

نگران در پشت شیشه های شفاف

مبهوت به آسمان نگاه تو

December 24, 2006

بازی یلدا

چه جالب که تو این دنیا باشی و اینقدر از دنیا عقب باشی

امروز سه روزه که از یلدا می گذره و من  الان می خوام بازی کنم .به دعوت ساغر عزیز (قابل دونستید خانم)

قراره بگم من کدوم 5 تا رو دارم

  1. خود خواهم
  2. عاشق خاطره هام و کلی از عمرم و با گذشته ام زندگی میکنم
  3. مامانم میگه خدا نکنه از یکی خوشت بیاد و یا بدت بیاد فاصله بین عرش و فرش و طی میکنه در کسری از ثانیه
  4. عاشق اینم که تو دنیایه شعر و موسیقی چرخ  بزنم (با اینکه بسیار بی استعدادم)
  5. از آدمهای متظاهر متنفرم

و حالا شما دوستان عزیز نسیمه ،سمیه ،علی،کیا،اشی

شک

عصیان گاهی در من فریاد می کشد

در قعر وجودم

گاهی با احساس تهی شدن

گاهی بی آن

تا ته قلبم

و من در هاله ای از تردید

در میان مه غلیظی از شکهای خودم

تارهای وجودم را با تو می بافم

می بافم و می بافم و می بافم

تردید من تو نیستی

من در تو هیچگاه تردید نکردم

تردید من حکایت خود بی  خود من است

در این جدال عصیانی

گاه کیش و گاه مات

در تبسم یک لبخند مات

در گرمای حضور همه خوبی ها

گاه از زردی گل یخی سردم می شود

سرمایی که هیچ وقت هیچ برفی به اندامم نداده

کاش می شد از فراداهامان تصویری برداریم

کاش می شد روزهای بد را برداشت

کاش می شد جای آن خوبی کاشت

کاش ...

حالم چندان تعریفی ندارد .نه می توانم آنچه می  خواهم بنویسم و نه می توانم ننویسم

December 23, 2006

بی دل

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

من اگر خوارم ، اگر گل،  چمن آرایی هست

دوستان عیب من بی دل و حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می جوییم

December 20, 2006

آس دل

تصویر تو را میخواهم

برای شب یلدا

نه آن عکسهایی که با هر پلک زدن نگاه من از تو می گیرد

آنها برای حضور یلدایی گنگ است

ورقهایم در بازی این سالهای من و تو

رنگ باخته است انگار

اما در میان همه سالها

تک خال حکمم تو بوده ای

میان این ورقها

جای آس دل خالیست

و عکس تو

مکمل این بازیست

یلدای من تویی که در یک شب سال نمی گنجد

حکم من توی که در هستی ام نشستی

و آس دلم تویی که اگر نباشی

من آغاز گر هیچ بازی نیستم

هیچ بازی

راست می گویم

تنها

صدای زندگی من با گوش زندگی تو فرق می کند .

 ولی بیا با هم حرف بزنیم که هیچکدام تنها نباشیم .

   

"جبران خلیل جبران "

December 17, 2006

نقاب

با خلق این زمانه سلام و  وسلام از ترس این نقاب

December 16, 2006

رنگها

بازی رنگها را دوست دارم

هر کلمه رنگی

هر احساسی رنگی

هر آدمی رنگی

محبت:نارنجی

دوستی :سبز

مسعود :آبی

عشق:قرمز

نسیم :ارغوانی

سکوت :خاکستری

مادرم:سفید

بچه ها :نارنجی

نسیمه :زرد

من ؟ خودم اما انگار هیچ وقت رنگ خودم را

در هیچ آیینه ای

در هیچ خوابی نمی بینم

تو بگو من چه رنگیم .

تو که خودم را و یا کلامم را می شناسی

تو بگو من چه رنگیم .

نگفته نرو .

December 13, 2006

بارسین تولدت مبارک

یکساله شدم

یکساله شدم بی آنکه حتی زمان توقفی کوتاه داشته باشد

یکساله شدم بی آنکه در این روزها کسی دست روی دست بگذارد

یکساله شدم بی آنکه فرصت کرده باشم به خیلی چیزها فکر کنم

یکساله شدم بی آنکه بدانم آیا در این زمان کسی مرا به دوستی پذیرفت ؟

یکساله شدم و هزار اتفاق نیافتاد

هر روز نوشتم

در این نوشتن زیر و رو شدم

گم شدم ،پیدا شدم

قهر کردم ،آشتی کردم

خندیدم ،گریه کردم ،

ترسیدم ،

و حالا بزرگتر شدم

این را خودم خوب میفهمم

رنگ گرفتم

با این صفحه گاهی در عرش بودم و گاهی در فرش

و در آخر همه روزهایم را یکجا کنار هم دارم

میتوانم خودم را بسنجم

عیار؟

خوشحالم

December 11, 2006

رقصنده ای از همین دیار

شاهماهی غزلهایم شده ای

 بی آنکه بدانی

بی آنکه بخوانی

تشبیهت میکنم به ماه

به ماه بی هاله

گیسوان رقصان تو

موج موج اندامت را دو چندان با شکوه  می گرداند

دو شاخه از تن تندیس

گشوده می شود آرام در رشته امواج با ناز

دریا همینجاست شاهماهی

در آستانه طواف

 در هزار حلقه سرگیجه دوار

در پیچ و خم دستانت

پیچ و خم افکارت گم است انگار

در میان این رامشگریها

توی که دیگران در کنارت تن های هستند تنها

با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی

چشمان سیاهی که می کشاند

هزار شعاع چشم را به درون خود

و طلسم جادووی یک رقص

و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست

...همه گم میشوند

December 10, 2006

خوبی دیگه تموم شده

"خوبی دیگه تموم شده

منم مثه خودت بدم

منم می خوام دروغ بگم

منم دورنگی بلدم

کاری به کارت ندارم

قصه من گلایه نیست

طعنه به تو نمی زنم

طعنه به ماجرا زدم "

December 9, 2006

راشین

عاطفه ای را که گم کردم پس از سالها همسفرگی

در شهلایی چشمان کودکانه تو می بینم .

موجی که در نگاه توست مرا به حس مادر بودن نزدیک میکند

عاطفهای که از ته قلبم برای تو می جوشد را عظیم ترین سدهایی از تزویر از من نمی گیرد .

این حس را من نسبت به تو شکل نداده ام

این حسی ایست که از درونم برای تو می جوشد

چشمان معصومت ، لبخند مهربانت ،همه و همه نشان مهر آتشین میان من و توست

آغوشم را برایت مکان امنی می سازم تا هر لحظه که بتوانم

کودکم ! عزیز نازنینم

دردی در تو دشنه ایست در قلبم ،

وجودت را چنان از درون خودم میدانم که احساس مادر بودن در کنار تو غرقم می کند

عجب خواب عجیبی دیدم چند شب پیش و امنیتی را که تو در آغوشم داشتی را هنوز حس میکنم

برایت آرزوی سلامتی دارم

لبخند جاودانگی بر لبانت

کودک پاکیها

December 5, 2006

نسیم

نسیم از سرمای تردیدهایش می لرزد
نسیم  برای من یاد فراموش شده خاطره هاست
بیدار کردن پلکهای به خواب زده ام،
نگاههای طولانی،
و به صدا در آوردن مهر است.

نسیم از طایفه خوبان است
نسیم شروع یک لجبازیست
غریزه پنهان در لا به لای خطهای روشنفکریست
نسیم حرفهای نا گفته ام را حدس میزند
می داند.
گاهی هست، گاهی نیست
ملایمت بادی گذرا شاید باشد
نمی دانم!
نسیم هم به سراب آزادی دل بسته است
چون من!
و من...
از ویژگی گذرا بودن نسیم تردید دارم.
که یکی از این روزها
فقط
آینه خودشناسی که برایم هدیه آورد را
به جا خواهد گذاشت! "


December 4, 2006

حقیقت

همیشه حقیقت زیر چتر عادت پنهان نمی ماند

گاهی یک احساس درونی ناخواسته برخاسته

همه چیز را رو می کند

وقتی نه راه فرار  هست و

نه توان قرار ای دوست

تو  نا جوانمردی را که می بینی  

به صبری عظیم سماعی مردانه کن