در گامهای خفته ای که داشتی سالها در برزخ تردید
فصلی از سرگردانی را که باورش نداشتی آغاز کرده ای
در ناسپاسی نیکیهایت
کفتارهای ابدی احیا شدند
در مردابهایی پرسه زدند که تو از ایمان نابجایت ساختی برایشان
در بسترت عاطفه را سوزاندند
و تو با باورهای ... که گمان لجوجانه بر بودنشان داشتی همخوابه شدی
و چه زود و درد ناک برای مایی که گذشته ات را می شناختیم
قبل از اینکه پروانه شدنت را ببینیم شکسته بالیت را...
و بازوان خسته از آن سالهای یکرنگی من
که حالا باید پناه تو باشد خالیست
در این شب وحشت تو من خسته از این نامرادیها
سراسر غمم و غمخوار تو از درون خودم
چشمهایم را می بندم که غم این روزهای تو را با تصوری از یک شادی کودکانه
برای تو بدل کنم
که از صمیم قلب برایت شادیی را آرزومندم که ابدی باشد
"برای تو از جانب کسی که سالها حضور افلاطونیت را باور داشت"