خلوت
در چرخش دیوانه وار عقربه ها
در محاق دیشب و امشب و فردا شب
در جام خسته من
در فراسوی سپردن زخمهای دیروز به مرهم امروز
در میان همه اینها
من از طنین صدای باد می لرزم
وقتی دور اندامم زوزه می کشد
با اینهمه ترانه ای سفید در راه است
خوشا خلوت آنانی که در آن
نه گرگ و میشی است
نه طلوعی
نه غروبی
خوشا خلوت من که جز
شعر و ترانه
گرگ و میش
طلوع و غروب
هیچ کس را بدان راه نیست
نظرها
مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
Posted by: نسیمه | January 20, 2007 11:17 AM
خوشا چنین خلوتی! از آن کارهای ریتمیک بود که عناصرش تکرار می شوند و در پایان به هم می رسند، و خیلی دوست دارم. این شعر یعنی طبیعت، یعنی زندگی.
آفرین
Posted by: کیا بهادری | January 20, 2007 3:34 PM
آزي ، خوشا به خلوتت . ولي گرگ و ميشش مي ترسنه منو . فكر مي كنم درسته كه هر چيزي ، به جاش خوبه ، اما امكان داره من هم يه جا ميش باشم ، يه جا گرگ ؟!اين روزها حالم خوب نيست .ذهنم خسته هست .
Posted by: اشي (شام آخر) | January 21, 2007 5:47 AM
خوشا به خلوتی که حضور آرامشت در آن باشد .گاه حضوری با یک هیچ میشوند کدر.
Posted by: نسیمه | January 23, 2007 12:45 PM