« مسافر | صفحه‌ی اصلی | غمنامه »

خلوت

در چرخش دیوانه وار عقربه ها

در محاق دیشب و امشب و فردا شب

در جام خسته من

در فراسوی سپردن زخمهای دیروز به مرهم امروز

در میان همه اینها

من از طنین صدای باد می لرزم

وقتی دور اندامم زوزه می کشد

با اینهمه ترانه ای سفید در راه است

خوشا خلوت آنانی که در آن

نه گرگ و میشی  است

نه طلوعی

نه غروبی

خوشا خلوت من که جز

شعر و ترانه

گرگ و میش

طلوع و غروب

هیچ کس را بدان راه نیست

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/2351

نظرها

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

خوشا چنین خلوتی! از آن کارهای ریتمیک بود که عناصرش تکرار می شوند و در پایان به هم می رسند، و خیلی دوست دارم. این شعر یعنی طبیعت، یعنی زندگی.
آفرین

آزي ، خوشا به خلوتت . ولي گرگ و ميشش مي ترسنه منو . فكر مي كنم درسته كه هر چيزي ، به جاش خوبه ، اما امكان داره من هم يه جا ميش باشم ، يه جا گرگ ؟!اين روزها حالم خوب نيست .ذهنم خسته هست .

خوشا به خلوتی که حضور آرامشت در آن باشد .گاه حضوری با یک هیچ میشوند کدر.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)