غمنامه
در گامهای خفته ای که داشتی سالها در برزخ تردید
فصلی از سرگردانی را که باورش نداشتی آغاز کرده ای
در ناسپاسی نیکیهایت
کفتارهای ابدی احیا شدند
در مردابهایی پرسه زدند که تو از ایمان نابجایت ساختی برایشان
در بسترت عاطفه را سوزاندند
و تو با باورهای ... که گمان لجوجانه بر بودنشان داشتی همخوابه شدی
و چه زود و درد ناک برای مایی که گذشته ات را می شناختیم
قبل از اینکه پروانه شدنت را ببینیم شکسته بالیت را...
و بازوان خسته از آن سالهای یکرنگی من
که حالا باید پناه تو باشد خالیست
در این شب وحشت تو من خسته از این نامرادیها
سراسر غمم و غمخوار تو از درون خودم
چشمهایم را می بندم که غم این روزهای تو را با تصوری از یک شادی کودکانه
برای تو بدل کنم
که از صمیم قلب برایت شادیی را آرزومندم که ابدی باشد
"برای تو از جانب کسی که سالها حضور افلاطونیت را باور داشت"
نظرها
به من گفت : او اگر دوست باشد ، دوست است .
و من هم گفتم : او مهربان است.
و امروز اوي آزاد ، در بند است .
بندهاي نه ترديد، ولي از يكطرف به دست منطق و عقل ،از طرفي به دست احساس .
Posted by: اشي (شام آخر) | January 21, 2007 9:59 AM
سلام
با یک شعر منتظر نظرتم
موفق تر باشی
Posted by: ع.ر | January 22, 2007 11:58 AM
سلام
شعرت یک حادثه رو کم داره
اون آن شاعره تو این حجم جمله ها گم میشه انگار
و به من مخاطب نمیرسه.
با یک شعر در انتظار نظرت هستم.
موفق تر باشی
Posted by: u.v | January 24, 2007 10:35 AM