« January 2007 | صفحهی اصلی | March 2007 »
بانوی لخت و تیره
چشم خمار و خیره
تلفیقی از دو چیزی
آبادی و خرابی
مثل شرابها نه
بانوی من تو در من
سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی
"ترانه ای از محسن چاووشی"
من مات چشمان توشدم
و تنهاییم را بر سکوت تو خیره ماندم
گاهی تو را از بر می خوانم
بی هیچ تفکری !
امروز
در اولین روز آخرین ماه سال
دلم از همه این روزها برایت تنگ تر است
کودکی آرام و معصومانه ات
همیشه نقش بند خاطره ام می ماند
و هیچ حادثه ای تو را زمن نمی دزدد
همین !
این روزها چیزای عجیبی می بینم
آدمهایی که فکر می کنن خیلی زرنگند
آدمهایی که وقتی چیزی برای از دست دادن ندارند
فکر می کنند قهرمانند .
حکمی در کار نیست
خالهای سر رو برش است
آبرومندانه دست جا
از نو ورق بده !
میان دو طلوع
میان دو" صبح شما به خیر "
میان دو وعده نان و پنیر
هر چه بگذرد مال توست
به پای توست
چه قبولشان کنی چه نه!
چه خوشایندت باشد چه نه!
چه بهشان افتخار کنی چه پنهانشان کنی
همه چیز این فاصله مال توست
گاهی در همین فاصله هم گم می شوم
میان این دو زمان زیادیست؟
گاهی هست
گاهی نه
من حاضرم همین فاصله را قمار کنم
تیغی چند ؟
تو بگو !
در میان بهت همگان
به پا می خیزم ،سبز می شوم
بی آنکه تبرهایی که به ریشهام زدند
نوان باز ایستادنم را بگیرد
در میان همه بهت ها
من همانم که همیشه می خواهم
وقتی آیینه انعکاس بی تردید سیمای من است
یعنی ترسی نیست
به کدام معجزه ؟
توانستم همچو یخی آب شوم
و بریزم خود را به پای ریشه هایم ؟
از میان مه غلیظی گذشتم
و چشمهای باورم هنوز تر است
چله نشسته بودم
بی آنکه بیابم خود را
و بیدار شدم وقتی که
ماه حوصله اش را به رویاهایم تاباند
و باران و نسیم در من فرو رفتند
دیگر بر طاقت زخمهایم نمی اندیشم
حالا مرهمی که بر زخمهایم است
بیش از یک تسکین مرا می دزدد
وقتی می گویم سلام
فقط برای گفتن یک واژه وقت نمی دهم
با هر سلام آفتابی بر تنم می تابد انگار
آرزو هایم را نفروختم
بی فروش آرزو هم می شود دوست پیدا کرد
در میان توهم و ناباوریهایم شرابی نوشیدم از مهر
و دوباره
و دوباره
رنگی سرخ در میان صورتم دوید .
احساس می کنم دلم بزرگ شده
احساس می کنم
برای همه کسانی که دوستشان دارم
به یک اندازه جا هست
خوبم ؟
آره فکر می کنم خوبم
بالا و پایین می شم
اما خوبم !
با پارسال
همین موقع ها ،زمین تا آسمون فرق کردم
بی پرده !
در هوایی نو نفس می کشم
فقط یک چیز !
من این روزها به سیبی خوشنودم
تکرارها آزارم نمی دهد
ترسی ؟
نه ترسی هم ندارم
من خودم را رها کردم
در باورهایی که دوستشان دارم
من دیگر باره ...
شاید واقعاً خوبم
نه ؟
این روزها
مثل یک موج سینوسی ام
همین !