« January 2007 | صفحه‌ی اصلی | March 2007 »

February 27, 2007

دنیا

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني.
 پس سعي کن به طرف کسي سنگ پرتاب نکني
چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته ......

February 26, 2007

بانوی لخت و تیره

چشم خمار و خیره

تلفیقی از دو چیزی

آبادی و خرابی

مثل شرابها نه

بانوی من تو در من

سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی

"ترانه ای از محسن چاووشی"

February 21, 2007

من مات چشمان توشدم

و تنهاییم را بر سکوت تو خیره ماندم

گاهی تو را از بر می خوانم

بی هیچ تفکری !

سیاه

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
 
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

February 20, 2007

امروز

در اولین روز آخرین ماه سال

دلم از همه این روزها برایت تنگ تر است

کودکی آرام و معصومانه ات

همیشه نقش بند خاطره ام می ماند

و هیچ حادثه ای تو را زمن نمی دزدد

همین !

February 14, 2007

این روزها

این روزها چیزای عجیبی می بینم

آدمهایی که فکر می کنن خیلی زرنگند

آدمهایی که وقتی چیزی برای از دست دادن ندارند

 فکر می کنند قهرمانند .

حکم

حکمی در کار نیست

خالهای سر رو برش است

آبرومندانه دست جا

از نو ورق بده !

February 10, 2007

قمار

میان دو طلوع

میان دو" صبح شما به خیر "

میان دو وعده نان و پنیر

هر چه بگذرد مال توست

به پای توست

چه قبولشان کنی چه نه!

چه خوشایندت باشد چه نه!

چه بهشان افتخار کنی چه پنهانشان کنی

همه چیز این فاصله  مال توست

گاهی در همین فاصله هم گم می شوم

میان این دو زمان زیادیست؟

گاهی هست

گاهی نه

من حاضرم همین فاصله را قمار کنم

تیغی چند ؟

تو بگو !

February 6, 2007

در میان بهت همگان

به پا می خیزم ،سبز می شوم

بی آنکه تبرهایی که به ریشهام زدند

نوان باز ایستادنم را بگیرد

در میان همه بهت ها

من همانم که همیشه می خواهم

وقتی آیینه انعکاس بی تردید سیمای من است

یعنی ترسی نیست

به کدام معجزه ؟

توانستم همچو یخی آب شوم

و بریزم خود را به پای ریشه هایم ؟

از میان مه غلیظی گذشتم

و چشمهای باورم هنوز تر است

چله نشسته بودم

بی آنکه بیابم خود را

و بیدار شدم وقتی که

ماه حوصله اش را به رویاهایم تاباند

و باران و نسیم در من فرو رفتند

دیگر بر طاقت زخمهایم نمی اندیشم

حالا مرهمی که بر زخمهایم است

بیش از یک تسکین مرا می دزدد

وقتی می گویم سلام

فقط برای گفتن یک واژه وقت نمی دهم

با هر سلام آفتابی بر تنم می تابد انگار

آرزو هایم را نفروختم

بی فروش آرزو هم می شود دوست پیدا کرد

در میان توهم و ناباوریهایم شرابی نوشیدم از مهر

و دوباره

و دوباره

رنگی سرخ در میان صورتم دوید .

 

 

February 5, 2007

خوبم؟

احساس می کنم دلم بزرگ شده

احساس می کنم

برای همه کسانی که دوستشان دارم

به یک اندازه جا هست

خوبم ؟

آره فکر می کنم خوبم

بالا و پایین می شم

اما خوبم !

با پارسال

همین موقع ها ،زمین تا آسمون فرق کردم

بی پرده !

در هوایی نو نفس می کشم

فقط یک چیز !

من این روزها به سیبی خوشنودم

تکرارها آزارم نمی دهد

ترسی ؟

نه ترسی هم ندارم

من خودم را رها کردم

در باورهایی که دوستشان دارم

من دیگر باره ...

شاید واقعاً خوبم

نه ؟

February 3, 2007

این روزها

مثل یک موج سینوسی ام

همین !