در میان بهت همگان
به پا می خیزم ،سبز می شوم
بی آنکه تبرهایی که به ریشهام زدند
نوان باز ایستادنم را بگیرد
در میان همه بهت ها
من همانم که همیشه می خواهم
وقتی آیینه انعکاس بی تردید سیمای من است
یعنی ترسی نیست
به کدام معجزه ؟
توانستم همچو یخی آب شوم
و بریزم خود را به پای ریشه هایم ؟
از میان مه غلیظی گذشتم
و چشمهای باورم هنوز تر است
چله نشسته بودم
بی آنکه بیابم خود را
و بیدار شدم وقتی که
ماه حوصله اش را به رویاهایم تاباند
و باران و نسیم در من فرو رفتند
دیگر بر طاقت زخمهایم نمی اندیشم
حالا مرهمی که بر زخمهایم است
بیش از یک تسکین مرا می دزدد
وقتی می گویم سلام
فقط برای گفتن یک واژه وقت نمی دهم
با هر سلام آفتابی بر تنم می تابد انگار
آرزو هایم را نفروختم
بی فروش آرزو هم می شود دوست پیدا کرد
در میان توهم و ناباوریهایم شرابی نوشیدم از مهر
و دوباره
و دوباره
رنگی سرخ در میان صورتم دوید .
نظرها
اين معجزه "باور" است.
قطع وابستگي يعني حفظ آرزوها. اين وابستگي هاي بي منطق ماست كه ما را ارزان فروش مي كند . هاني من هميشه مي گه ، حتي دروغ هم نشونه وابستگيه . وقتي به كسي دروغ مي گي بهش وابسته اي ! پس خودت رو از هر وابستگي رها كن ، تا آزاده باشي.
Posted by: اشي (شام آخر) | February 7, 2007 7:27 AM
سلام !
ما همیشه موج سینوسی هستیم و دو قله ی بد داریم . یکی در سمت حس و دیگری در سمت فلسفه . هر دو هم میتونن آدم کش باشن .
مواظب باشید در بین باند حرکت کنید . زندگی یک باره و جز یک بار بودن ارزشی نداره . یک بار رو هرچه بیشتر باشید به نظر من .
سری اگر خواستید به من بزنید .
با احترام ؛ کیوان قنبری
Posted by: کیوان قنبری | February 7, 2007 10:32 AM