« March 2007 | صفحه‌ی اصلی | May 2007 »

April 29, 2007

بازی آرزوها

این روزها اینقدر خوبم که گمان نکنم آرزوی داشته باشم اما

در کودکی

دلم می خواست یه اسب داشته باشم یه اسب سفید

در نوجوانی

دلم می خواست شوفر کامیون بشم و تو جاده های کویری برونم و آهنگ کویر ابی و هزار بار گوش بدم

در جوانی

دلم می خواد هر وضعیتی که دارم ازش راضی باشم. همین 

دعوت می کنم از گاهی هر ز گاهی خطی ،شام آخر ،عشق یعنی..،ساغر،روزنوشته های من و رستگاری در 8:20

رقص

روز جهانی رقص مبارک

این بلاگ را بخوانید

رنگی نو

امروز هفت روزی ایست

که رنگی نو به مداد رنگیهایم اضافه شد ه

رنگی از جنس معصومیت

از جنس تولد

رنگ نیلی مداد رنگیهام امروز هفت روزه است

و من عاشق همه رنگهای مدادهایم

شکر که همه چیز رو به راه است

خوش آمدی مانی عزیز

به دنیای رنگها خوش آمدی

روزهایت رنگین

نسیم و نسیما

دیروز در هوای عاشقانه تهران

روزم با حضور دو نسیم کامل شد

اولی نسیمی که سالهاست حضورش قوت قلب من است

رفیق روزهای غم و شادی

خواهر همیشه بودنها

مهربان دوست داشتنی که غم را در چشمانش هیچ نمی فهمم

من همیشه به شادیهای پر رنگش عادت دارم

و دیگری نسیمی از جنس خرداد که این روزها دردانه دلم شده است

نسیمی از جنس نسیم

نسیمی که کودکی بزرگ فکر است

مهربانی پنهانش غرق غرورم می کند

و حضورش گرمم می کند

خدایا سپاس

سپاس به خاطر داشته های ارزشمندی

که هیچ قیمتی بر آن نیست

و خوب می دانم که مرا لایق می دانی

چون من هنوز عشق می ورزم و این یعنی

که تو مرا دوست داری

April 28, 2007

ساعت 2:30 دقیقه بعد از ظهره

بارون می آد

هوا مثل گرگ و میش غروبه

صدای رعد و برق هم مثل همیشه من و می ترسونه

بارون شدید شد

شیشه پشت سرم خیس خیس

تو دلم یه جورایی

باورتون می شه یهو آفتاب شد

دل منم یهو این رو و این رو شد

آرومم ؟

عاشقم؟

نمی دونم حس عجیبی دارم

دلم می خواد 3 روز تعطیل باشم و کنار دریا

رو ماسه ها غلت بخورم

آفتاب رو تنم باشه

نوشیدنی خنک همچین که دندو نام یخ کنه

وای ی ی ی ی

باران

باز باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ...

April 25, 2007

هوای بارانی همه را عاشق می کند؟

یا من عاشقم؟

April 18, 2007

حضور سبز

هستم برای تو که بهترینی

هستی برای من که نیاز حضورت در روحم جاریست

هستیم برای با هم بودن

آرزوهامان را با هم رنگ می کنیم

به آنانکه آرزوهاشان بی رنگ است

هدیه می دهیم

نسیمانه هامان را نثار هم می کنیم

که خوشیمان افزون شود

چه خوب که هستی

و چه خوب که اینگونه هستی

از همیشه مهربان تر

از همیشه یکرنگ تر

از همیشه ...

سرود سبز این روزهامان

ستایش سیبهایی ایست

که در درخت چند ساله زندگیمان نشسته

سرودی سبز سبز سبز

April 16, 2007

م...

وقتی هست از تمام قابهای روی دیوار رویش سبز زندگی جاریست

وقتی هست ایمانی که در قلبم آشیانه کرده  سرک می کشد

ولی نمی دانم چرا

هنوز نمی داند ...

که حرف اول را حضور سبزش می زند

همه مثل هم؟

وقتی همه به یک چیز فکر می کنن درست مثل اینه که کسی فکری نمی کنه

"کریشنا مورتی"

الان ما همه همین جوریم نه؟

April 10, 2007

مداد رنگی

دیروز روز مداد رنگیها بود

انگار رنگ می گیرم میان همه رنگها

با نسیم ارغوانی احساساتم پر می کشد

با سوری سفید رنگ ، پاک می شوم

با نسیمه زرد شاد ،پر شورم

با اشی نارنجی کودک درونم پیداست

و شادی فضا اوج می دهدم به خوشی ها

به تولد این روزها 

فقط میان رنگها جای آبی مداد رنگی خالی بود

آبی فیروزه ای

که آنهم به لذت انتظار رنگ نو می ارزد

 دوستان همه روزهاتان مدادرنگی باد

April 7, 2007

مرحبا به من

مرحبا به من که مغرورم و گران

مرحبا به من که صدایم آنقدر رساست که همه بشنوند

مرحبا به من که آسمان را با اینکه سیاه ولی یکرنگ می بینم

مرحبا به من که موسیقی تشنه ام می کند

مرحبا به من که با سکوت می رقصم

مرحبا به من که دیوانه ام و بی خیال

مرحبا به من که دیوانه تر ها را می پرستم

مرحبا به من که انگار قدر عمر زمین خوابم برده بود

مرحبا به من که میان مرز و محدوده نمی گنجم

مرحبا به من که اعتراضم سکوت است

مرحبا به من که دوست و دشمن نمی شناسم

مرحبا به من که زمین ارثیه پدرم است

مرحبا به من که داشته هایم از نداشته هایم بیشتر است

و مرحبا به من که هنوز فرصت گفتن دارم...

April 5, 2007

هیچ دینی

وقتی کاری برای کسی انجام میدی، از خودت می پرسی: ارزشش رو داره؟

می خوام در جواب به خودت بگی: ارزشش رو دارم!

حالا دیگه کسی به تو مدیون نیست.

April 4, 2007

نمایشگاه

من اینجام !

آهای اهل حوالی هر چه بادا باد

اینجام !

پشت این جعبه ای که روبروی شماست

اینجام !

برایتان نمایشگاهی به پا کردم

از خودم

فکرم

احساسم

و هر آنچه در من است

بی احتمال آنکه گمان کنم

چماقشان کنید بر سرم

 من فاش کردم همه خودم را

همه آنچه که دارم

آنچه که می خواهم داشته باشم

و آنچه روزگاری داشتم

هیچ ناراحتم نمی کند

اینکه شما مرا به قضاوت بنشینید

هیچ آزارم نمی دهد اگر اشتباه بفهمیدم

و هیچ مرا نمی رنجاند اگر به اعتراضم بنشینید م

من منم

به همین واضحی

همین.

نگاه تو

نگاه که می کنی

چهار میخ نگاهت

به بند می کشد

افکار م را از هر سویی

بی پرده بگویم

هم آن تبسم معصوم

هم آن نگاه عمیق

مجال سکوتم نمی دهد