« May 2007 | صفحه‌ی اصلی | July 2007 »

June 30, 2007

برای بهانه زندگیم

خوب می دانم برای خوب بودن بهانه لازم نیست

کنار این همه نغمه ترانه لازم نیست

باز کن پنجره را

باران

باز باران با ترانه

آمدی

در باران

مثل همان مرد کتاب دبستان

با اسب

با سیب

با یک سبد مهر

آمدی و سرود سبز همه سالهای تنهاییم را

در یک نگاه و لبخند ساز کردی و بس

همین برایم کافیست

June 24, 2007

قاب

قابی ساخته ام دور خودم ولی انگار
همه قابها برای زیبایی نیست
قابی ساخته ام و دایره افکارم را انگار
میان این قاب زندانی کرده ام
آدمهای اطرافم کم کم حوصله ام را سر می برند .
روحم انگار پرواز نمی کند
بینهایت دیگر برایم واژه گنگی است
سرودهای سالها فریادم گم شده انگار
عادی تر شده ام
هستم یا وانمود به بودن می کنم؟
برای حضور باید جاری بود
و من این روزها علیرغم همه حرکت هایم
ایستاده ام
ایستاده ام
ایستاده /

June 20, 2007

می تونن؟

چرا بعضی آدمها فکر می کنن چون قدشون بلنده اجازه دارن اونور بعضی دیوارها رو ببینن؟

June 17, 2007

حرفهای بی رشته

می خوام بنویسم ولی نمی دونم از کجا ؟از کی؟ از اون روزی که تصمیم گرفتم خر نباشم ؟از اون روزی که یاد گرفتم از آدمها بت نسازم ؟ یا قبلترش که یه اتفاقهایی افتاده بود که منو به این نقطه رسوند؟ دارم کم کم به هر جور خیانتی که بهم می شه عادت می کنم .دارم قاطی این خیانتها رنگ می بازم .ماههاست که انگار خودم نیستم .گم شدم اما نمی خوام باور کنم .هر وقت دلم برای کسی سوخت از رو احساس اومدم یه کاری بکنم همه چیز خرابتر شد .اگه با نیت خیر خواهانه حرفی زدم بر علیه ام استفاده شد .اگه اومدم هر چی که فکر میکنم به زبون بیارم شد حرف نسنجیده که کلی عوارض داشت .حالا رسیدم به یه جایی که نمی دونم با آدمها چیکار کنم ؟چه جوری رفتار کنم ؟حرف دلم و بگم یا نگم؟مسبب همه اینها توی که اگه بتهام و نمی شکستی اینجوری نمی شد وباید یاد بگیرم عاقلانه عمل کنم نه احساساتی .هر آدمی یه جایی تو این زندگی چوب اشتباهاتش رو می خوره ولی من هنوز دقیقاً نمی دونم کجاها رو اشتباه کردم .ولی باید یه چیز و یاد بگیرم به حرف هیچ کس اعتماد نکنم .تا چیزی و ندیدم باور نکنم و دل واسه هیچ کس نسوزونم .همیشه هر وقت اینکارو کردم چوب دو سر ... شدم . حتما احمقانه عمل کردم نه؟وگرنه نمیشه که آدم به فکر کسی نباشه ؟
خدایا خدایا کمکم کن .دیدم باز بشه .بفهمم چکار باید بکنم .نمی خوام ناخواسته و از روی برداشتهای غلط و نقل قولهای نابجای از روی تفنن آدمها .مورد خشمت قرار بگیرم .این اجازه رو بهم بده که آزاده باشم آزاده

June 13, 2007

شکر

یه روزهایی آدما انتظار یه برنامه هایی و ندارن .دیروز بعد از این پست ابراز کسالتم ورق برگشت
هنوز ساعت 11 ظهر نشده بود که یهو برنامه استخر پیش اومد و شاد و خرم خدایا شکرت

June 12, 2007

بی قراری

می خواهم را بروم
هنوز ساعت 9:15 دقیقه صبح است و من
بی هیچ دلیل معلومی قرار نشستن ندارم
این روزها کسالتم به شادیهایم می چربد
دلم تغییر می خواهد
محیط؟
آدمها؟
نمی دانم !
فقط می دانم قرار پشت میز نشستن ندارم .
دلم ساعتها لمیدن و کتاب خوانی می خواهد
کتابهایی بی هیجان و یکنواخت
جذر و مد این روزها غوغا می کند و من
انگار کمی صبرم کم شده
حوصله ام از همه چیز سر می رود این روزها
ببینم چه پیش می آید
گه گاهی هم دلشوره دارم .
خدا به خیر بگذراند

June 10, 2007

تاثیر گذارها

این روزا تو وبلاگها حرف از وبلاگ تاثیر گذاره ولی در این حین بابای فردا یه کار جالب کرد و اون اینه که از تاثیر گذارها تو زندگی خودش نام برده منم بعد از خوندن اون بدون اینکه کسی ازم دعوتی بکنه این کارو ادامه می دم
1 در سالهای کودکیم همیشه مادرم برایم اسطوره قدرت و اراده بود
2 در نوجوانیم استاد نیرومنش راهی نو برایم در دایره افکارم باز کرد . سهراب سپهری روحیات امروزم را ساخت و استاد نقاشی با آن نگاه عمیق و عاشقانه به دنیا برایم دریچه ساده زیستن را گشود
3 در جوانی سارا برایم نشان اعتماد به نفس بود و همیشه به روحیه ریسک پذیرش غبطه خوردم
4 از نسیمه تاثیرات عاطفی گرفتم و برای یک دوست همیشه احترام قائل بودم چرا که نکات ریز اخلاقی را در زندگی با او آموختم .
5 همسرم نقطه عطف عاطفی ام بود و هر روز که می گذرد بر او عاشق ترم
6 نسیم کودک بزرگ فکر هوای نوجوانیم را می شکافد .کم سخن می گوید و در این مدت کوتا ه برایم کارهای بزرگ کرده
7 و حالا این روزها حسی تازه را تجربه می کنم حسی که گمانم تاثیر ویژه ای در روحم گذاشته موجودی از جنس خودم درون خودم .
و دعوت می کنم از اشی ونسیمه و ساغر و سارای عزیز

June 9, 2007

دیگه خر بشو نیستم .میگی نه؟ تماشا کن