بی قراری
می خواهم را بروم
هنوز ساعت 9:15 دقیقه صبح است و من
بی هیچ دلیل معلومی قرار نشستن ندارم
این روزها کسالتم به شادیهایم می چربد
دلم تغییر می خواهد
محیط؟
آدمها؟
نمی دانم !
فقط می دانم قرار پشت میز نشستن ندارم .
دلم ساعتها لمیدن و کتاب خوانی می خواهد
کتابهایی بی هیجان و یکنواخت
جذر و مد این روزها غوغا می کند و من
انگار کمی صبرم کم شده
حوصله ام از همه چیز سر می رود این روزها
ببینم چه پیش می آید
گه گاهی هم دلشوره دارم .
خدا به خیر بگذراند
نظرها
انگار تقصیر تیر ماهه و این جذر ومدها من هم بدتر از توام لااقل تو یه بهانه ای داری من بیچاره چی؟
Posted by: نسیمه | June 12, 2007 6:58 AM