حرفهای بی رشته
می خوام بنویسم ولی نمی دونم از کجا ؟از کی؟ از اون روزی که تصمیم گرفتم خر نباشم ؟از اون روزی که یاد گرفتم از آدمها بت نسازم ؟ یا قبلترش که یه اتفاقهایی افتاده بود که منو به این نقطه رسوند؟ دارم کم کم به هر جور خیانتی که بهم می شه عادت می کنم .دارم قاطی این خیانتها رنگ می بازم .ماههاست که انگار خودم نیستم .گم شدم اما نمی خوام باور کنم .هر وقت دلم برای کسی سوخت از رو احساس اومدم یه کاری بکنم همه چیز خرابتر شد .اگه با نیت خیر خواهانه حرفی زدم بر علیه ام استفاده شد .اگه اومدم هر چی که فکر میکنم به زبون بیارم شد حرف نسنجیده که کلی عوارض داشت .حالا رسیدم به یه جایی که نمی دونم با آدمها چیکار کنم ؟چه جوری رفتار کنم ؟حرف دلم و بگم یا نگم؟مسبب همه اینها توی که اگه بتهام و نمی شکستی اینجوری نمی شد وباید یاد بگیرم عاقلانه عمل کنم نه احساساتی .هر آدمی یه جایی تو این زندگی چوب اشتباهاتش رو می خوره ولی من هنوز دقیقاً نمی دونم کجاها رو اشتباه کردم .ولی باید یه چیز و یاد بگیرم به حرف هیچ کس اعتماد نکنم .تا چیزی و ندیدم باور نکنم و دل واسه هیچ کس نسوزونم .همیشه هر وقت اینکارو کردم چوب دو سر ... شدم . حتما احمقانه عمل کردم نه؟وگرنه نمیشه که آدم به فکر کسی نباشه ؟
خدایا خدایا کمکم کن .دیدم باز بشه .بفهمم چکار باید بکنم .نمی خوام ناخواسته و از روی برداشتهای غلط و نقل قولهای نابجای از روی تفنن آدمها .مورد خشمت قرار بگیرم .این اجازه رو بهم بده که آزاده باشم آزاده
نظرها
سلام. راستش من نه روانپزشکم که الگوهای رفتاری صحیح رو بشناسم و نه نویسنده ام که بتونم حرفهای بی رشته را با تکنیک و مهارتی بهم رشته کنم تا از تویش چیزی در بیارم. اما دلم میخواد نظرم و تجربه ی شخصی ام رو بگم.البته شاید من هم اشتباه می کنم. من فکر می کنم حق به جانب همه است . اما فقط از دیدگاه خودشان و هر کسی از موضغ خودش راست میگه.
و اینکه من به این نتیجه رسیدم که هیج وقت نمی تونم رفتار دیگران رو مدیریت کنم.پس انتظاراتم را کم میکنم.یا بهتر بگم من انتظاری از کسی ندارم.این چنین شد که من هبچ شکایتی از آدمها ندارم. اما یک مشکل بزرگتر برام ایحاد شد، یک نیاز که باید از یک نفر نقاضا بشه و بوسیله آن اجابت بشه . آن هم نیاز به دوست داشه شدن.
هیچ کس را نمی شود مجبور کرد که شما را دوست داشته باشد.
اما آدم از یک نفر که دوستش دارد انتظار دارد که مورد مهرورزی قرار بگیره. و اینحاست که من هم گیر افتادم.
Posted by: بابک | June 18, 2007 12:52 PM
اولا فكر كنم كه توي بت نساختن داري موفق مي شي چون مدتيه كه مي بينم ايرادات آدمهايي كه خيلي دوست داري رو مي بيني .
دوما عدم اعتماد و عدم باور و ... همه بدبيني ها خوره جون آدم مي شه . يه بيماريه كه نبايد بهش عادت كني . ضربه خوردن از ديگرون شايد جاش بمونه ولي درمون مي شه ، ولي عدم اعتماد به محيط يه بيماريه كه مثل خوره آدم رو مي خوره . تازه حتي اگه يه نفر هم ارزش اعتماد رو داشته باشه ، ارزشش رو داره كه به همه اعتماد نابجا كني و به اون اعتماد به جا و برعكسش نااميد كننده است
سومانوع ابراز علاقه سليقه اي . مثلا من اگه كسي رو دوست داشته باشم و ولي فكر كنم مزاحمشم ميذارم ميرم و همچنان دوستش مي دارم ولي شايد يكي ديگه اينكار رو نكنه و پافشاري كنه .
در نهايت تا آزادگي راهي نمونده .
-----------------------------------------------
یه ضرب المثل ایتالیایی می گه : به همه آدمها اعتماد کن ولی به شیطان درونشان نه
Posted by: اشي (شام آخر) | June 21, 2007 6:07 AM