قاب
قابی ساخته ام دور خودم ولی انگار
همه قابها برای زیبایی نیست
قابی ساخته ام و دایره افکارم را انگار
میان این قاب زندانی کرده ام
آدمهای اطرافم کم کم حوصله ام را سر می برند .
روحم انگار پرواز نمی کند
بینهایت دیگر برایم واژه گنگی است
سرودهای سالها فریادم گم شده انگار
عادی تر شده ام
هستم یا وانمود به بودن می کنم؟
برای حضور باید جاری بود
و من این روزها علیرغم همه حرکت هایم
ایستاده ام
ایستاده ام
ایستاده /
نظرها
گاهي وقتها بايد ايستاد، بايد ايستادگي كرد . هميشه ايستادن نشونه ركود نيست گاهي نشونه مقاومته و گاهي نشونه استراحت . زمان درازي در پيش است . خستگي در كن !
Posted by: اشي (شام آخر) | June 28, 2007 6:30 AM