لیست سیاه
همه سعی می کنن خودشون رو به کمال برسونن کینه ها رو کم کنن و دلاشون و صاف من تازه هی به لیست سیاهی که از آدمها دارم اضافه می کنم همین روزا یکی دیگه به لیستم افزودم .
« June 2007 | صفحهی اصلی | August 2007 »
همه سعی می کنن خودشون رو به کمال برسونن کینه ها رو کم کنن و دلاشون و صاف من تازه هی به لیست سیاهی که از آدمها دارم اضافه می کنم همین روزا یکی دیگه به لیستم افزودم .
امروز هوای بارانی تهران مرا به سالهای مدرسه برد .
گویا همه تیری ها را امروز چرخ خیال به مدرسه برد .
این وبلاگستان هم جای جالبیه
می دونین همیشه می گن اونی که فکر می کنه بقیه خرن ! خودش از همه خر تره
هوش به درد یه جاهایی می خوره دیگه نه؟ آدم اگه داره بهتره ازش استفاده کنه
آلبوم جدید استاد افتخاری
پاي پياده ميرود هي هي....هي هي
قافله ي نگاه من هي هي....هي هي
تا برسد به چشم تو هي هي ......هي هي
اي مه شا مگاه من اي مه شامگاه من .....
مه شا مگا ه من
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من
شب است خوشه وسايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من مخالف سه گاه من
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من
اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد در دل بي گناه من دل بي گناه من دل بي گناه من
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من
پاي پياده ميرود
قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو
اي مه شا مگاه من
چیزی از پس ذهنم سرک می کشد به داخل
چیزی شبیه سالهای دور کودکی
چیزی شبیه نمی دانم آن روزها ی خوشبختی
چیزی شبیه هجوم یک دسته پروانه به ته خاطره ها
چیزی شبیه همه افکار قدیمی
بی آنکه فرصتی برای سیر داشته باشم
پرواز را رها نمی کنم
حضور نقاشیهای پس ذهنم برایم این روزها سرگرمی تازه ایست
ستاره ها را مثل دیروز می شناسم و
فردا ها را در قالب ساده ای از یک باور ساده تجسم می کنم
مثل یک لیوان خنک تابستان
یک لیوان زلال آسمان
و یک تکه ابر سفید نرم
شکلهای هندسی برایم پر رنگترند
مثلث زرد
دایره نارنجی
شش وجهی ارغوانی
مربع سبز و شاید بیضی های در هم بنفش
همه ذهنم پر شکل و رنگ
حس خوشایندی است
پی نوشت پست حرفهای همیشه ناگفته:
اون روز دلم تنگ شده بود
رفتم کنار آسمون
فریاد زدم ...
فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت
همین
بهم می گن تو اینجا این مطالب و می نویسی که احساسات یه آدم و تحریک کنی
* من اینجا اعلام می کنم که واسه احساساتی شدن هیچ کس اینجا چیزی نمی نویسم فقط با اینکار خودم و سبک می کنم . اینم می ذارم به پای همه حرفها و تهمت هایی که تو این مدت شنیدم .نیاز ندارم برای کسی توضیح بدم که پیوند عاطفی ام با او چقدر است .از کسی پنهان نیست به جد قسم می خورم از کودکی در وجودم شکل گرفته بیشتر دوستش دارم . هر جور راجع به من قضاوت می کنید مختارید .من هنوز هم آدمهایی را به دنبال خودم یدک می کشم که فقط گمان می کنند که من را می شناسند .برایم دیگر هیچ چیز مهم نیست فقط متنفرم از آدمهایی که دیگران رو با سنگ محک شخصیت خودشون می سنجند /
آنتوان چخوف :
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کار خود ایمان دارند
چرا بعضی ها مثل کبک می مونن؟
وقتی اینجا رو باز کردم .حرف زیاد داشتم
اما حالا فقط می گم که:
دلتنگم دلتنگ فرشته ای که خواسته شده چیری ازش ننویسم
دلتنگیم را کجا ببرم ؟ اینجا ملک خصوصی خودمه و دلم می خواد توش داد بزنم
اما حالا که تو اذیت می شی من کوتاه میام
من دلم نمی خواد خواسته کسی رو آزار بدم
عزیزکم آرزو می کنم فرشته بزرگ شی و بزرگترین فرشته ها حامیت باشن
دنیای بدیه که توش خوبی بد تعبیر میشه .مراقب خودت باش خمار چشم .
استاد تهرانی عزیز لطفی جاودان در حق من کردند و سروده رقصنده ای از همین دیار را که چندی پیش در همین صفحه به نظر شما رسانده بودم را با آوای ملکوتیشان مزین کردند .
این شعر برای عزیزی سروده شده که زمانی وارد زندگیم شد که رویاهایم رو به زوال بود و حضور نسیمانه اش آرامم کرد نسیمی از جنس مهربانی
شاه ماهی غزلهایم شده ای
بی آنکه بدانی
بی آنکه بخوانی
در این شعر سعی کردم حالتهای از رقص سماع را برایتان به تصویر بکشم
در رقص سماع حالتی وجود دارد که دستها به کنار باز می شود
دو شاخه از تن تندیس
گشوده می شود آرام در رشته امواج با ناز
دریا همینجاست شاهماهی
و این باز شدن دستها با چرخشی همراه است
در آستانه طواف
در هزار حلقه سرگیجه دوار
در پیچ و خم دستانت
پیچ و خم افکارت گم است انگار
که این چرخش یک خلسه ای به همراه دارد که جدایت می کند از همه و انگار که هیچ نمیبینی و نمیشنوی و نمی شناسی
در میان این رامشگریها
تویی که دیگران در کنارت تن هایی هستند تنها
با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی
و کسانی که به تماشا نشسته اند همراه رقصنده پرواز می کنند و جدا می شوند از خود
چشمان سیاهی که می کشاند
هزار شعاع چشم را به درون خود
و طلسم جادویی یک رقص
و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست
...همه گم میشوند
استاد عزیز متشکرم