ذهن رنگارنگ
چیزی از پس ذهنم سرک می کشد به داخل
چیزی شبیه سالهای دور کودکی
چیزی شبیه نمی دانم آن روزها ی خوشبختی
چیزی شبیه هجوم یک دسته پروانه به ته خاطره ها
چیزی شبیه همه افکار قدیمی
بی آنکه فرصتی برای سیر داشته باشم
پرواز را رها نمی کنم
حضور نقاشیهای پس ذهنم برایم این روزها سرگرمی تازه ایست
ستاره ها را مثل دیروز می شناسم و
فردا ها را در قالب ساده ای از یک باور ساده تجسم می کنم
مثل یک لیوان خنک تابستان
یک لیوان زلال آسمان
و یک تکه ابر سفید نرم
شکلهای هندسی برایم پر رنگترند
مثلث زرد
دایره نارنجی
شش وجهی ارغوانی
مربع سبز و شاید بیضی های در هم بنفش
همه ذهنم پر شکل و رنگ
حس خوشایندی است
نظرها
هوراااااااا که خوبی شادی مامانی گل چه حسهای زیبایی
Posted by: نسیمه | July 18, 2007 6:57 AM
مساله اينه كه تو وقتي حس مي كني ، همه چيز رو با روح زنده حس مي كني . چه زيبايي چه زشتي ! ولي اميدوارم كه هميشه زيبايي رو حس كني.
Posted by: اشي (شام آخر) | July 19, 2007 5:34 AM